- Jul 19, 2025
- 214
همه چیز از دستم رها شده است بیآنکه بخواهم رها کنم
پذیرفته ام که این از دست دادن و رها کردن ناخواسته بخشی از سرنوشتی است که نسبت به آن هیچ اختیاری نداشته ام اما درون قلبم یک فریادی است که خاموش نمی شود! خاموش نمی شود ، ارام نمیگرد اما برون هم نمی اید انگار از درون مرا به اتش می کشد و خاکسترم میکند.
چیزی درون من دست و پا میزند تا نجات یابد اما راهی نیست...
آرزوهای از دست رفته ام، خاطره های گذشته ام و اویی که در گذشته ام مانده و خاطراتش در ذهنم خاک میخورند همه مرا درون خودم زنجیر کرده اند حسرت هر روزه ی آن ها دست مرا رها نمیکند.
دلم برگشت میخواهد به زمانی که همه چیز در دستانم بود.
یک جایی از داستان زندگی ام همه چیز فروریخت، سیاه شد و از بین رفت؛ سعی کردم از نو بسازم، ساختم اما غم از دست رفته هایم هنوز جایی از قلبم درون وجودم خاک میخورد و گاهی از زیر خاکستر سر برون می آورد و شعله میکشد.
قلبم می لرزد، برای شادیای که فقط یک لحظه نباشد شادی ای که فقط یک لبخند بر روی لب هایم نباشد؛
دلم یک شادی میحواهد به زیبایی و درخشندگی چشمانی که امید در آن ها برق میزند، بی دغدغه، خالص و پاک.
گویی قلبم 70 ساله است و خسته؛ کاش میتوانستم عشق را با قلب یک کودک 10 ساله تجربه کنم کاش قلبم به همراه من پیر و فرسوده نمی شد تا میتوانستم وقتی به دختر و همسرم نگاه میکنم غم گذشته را حس نکنم غم مادری که رفت و من میبایست داماد و نوه اش را بر سر مزارش ببرم.
این موسیقی مرا به یاد خانهای میاندازد که در آن پدرم تنها نیست، اما مادرم هم در آن حضور ندارد تا هر روز چشم انتظار من و خانوادهی سه نفرهی جدیدم باشد.
این نوا برای من نوای دلتنگی و شبی بیپایان است.
پذیرفته ام که این از دست دادن و رها کردن ناخواسته بخشی از سرنوشتی است که نسبت به آن هیچ اختیاری نداشته ام اما درون قلبم یک فریادی است که خاموش نمی شود! خاموش نمی شود ، ارام نمیگرد اما برون هم نمی اید انگار از درون مرا به اتش می کشد و خاکسترم میکند.
چیزی درون من دست و پا میزند تا نجات یابد اما راهی نیست...
آرزوهای از دست رفته ام، خاطره های گذشته ام و اویی که در گذشته ام مانده و خاطراتش در ذهنم خاک میخورند همه مرا درون خودم زنجیر کرده اند حسرت هر روزه ی آن ها دست مرا رها نمیکند.
دلم برگشت میخواهد به زمانی که همه چیز در دستانم بود.
یک جایی از داستان زندگی ام همه چیز فروریخت، سیاه شد و از بین رفت؛ سعی کردم از نو بسازم، ساختم اما غم از دست رفته هایم هنوز جایی از قلبم درون وجودم خاک میخورد و گاهی از زیر خاکستر سر برون می آورد و شعله میکشد.
قلبم می لرزد، برای شادیای که فقط یک لحظه نباشد شادی ای که فقط یک لبخند بر روی لب هایم نباشد؛
دلم یک شادی میحواهد به زیبایی و درخشندگی چشمانی که امید در آن ها برق میزند، بی دغدغه، خالص و پاک.
گویی قلبم 70 ساله است و خسته؛ کاش میتوانستم عشق را با قلب یک کودک 10 ساله تجربه کنم کاش قلبم به همراه من پیر و فرسوده نمی شد تا میتوانستم وقتی به دختر و همسرم نگاه میکنم غم گذشته را حس نکنم غم مادری که رفت و من میبایست داماد و نوه اش را بر سر مزارش ببرم.
این موسیقی مرا به یاد خانهای میاندازد که در آن پدرم تنها نیست، اما مادرم هم در آن حضور ندارد تا هر روز چشم انتظار من و خانوادهی سه نفرهی جدیدم باشد.
این نوا برای من نوای دلتنگی و شبی بیپایان است.