مجموعه داستان کوتاه زني در تراس(خزان) | اثر بریوان فام کاربر انجمن چری بوک

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
وسایل شکسته و درب‌وداغان را جمع کرده و با شکسته‌های قوری چینی دستش را زخم می‌کند، اشک بر صورتش چیره می‌شود، خون بر استکان کمر باریک چکه می‌کند و تمام غم جهان بر دوشش سنگین می‌شود:
- من حتی در جنگ و دعواهای‌مان نیز عادت نداشتم که بر تو پیروز شوم، گاهی بر تو برنده شدن در سرم نبود، اصلاً در فکرم نمی‌گنجید. گرچه همیشه بازنده بودم و [تقصیر] همچون گردنبندی وصل گردنم، ولی من صادقانه در هر کجا که بودی دوستت داشتم. اگر مقصر و بازنده بودم، اگر شکست‌خورده و تنها، اگر دور افتاده و بازمانده.
عشق زیباست تا وقتی که معشوق بادبادک رها شد در دست باد و آسمان، خار فرو رفته در چشم، خانه‌ی ویرانه و آواره، قایق غرق‌شده در دریا نباشد!
نامه‌های سوخته و نیمه‌سوخته را در سکوتِ تلخ خانه جمع می‌کند.
روحی آش‌ولاش شده، متلاشی شده و رو به نابودی، حرمان که می‌گویند همین است.
شاید عشق در کنار کسی که دوستش نداری مانند کسی‌ست که در وطن خود غریب و بی‌کس است، انگار طفلی بدون مادر است، گه‌گاهی هم شاید عشق، نرسیدن باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
گاهی در نبود یک نفر، روح و روان و آرامش و جسم و قلب، شرحه‌شرحه می‌شود و ذره‌ذره نابود می‌گردد. مانند طنابی وصل گردن، که هربار محکم‌تر دور گردنش می‌پیچد.
درست بود که می‌گفت:
- کسی خانه نبود، کسی خانه نشد برایش که در خستگی‌ها به او پناه برد، در بورانِ غم و اندوه در آن‌جا گرم شود، همه قفل و کلید زده بودند، ولی او حاضر بود در آن خانه جان بدهد اگر روزی بر سرش آوار شود، اگر روزی ویرانه شود، اگر روزی متروکه شود، اگر روزی دیگر خانه، خانه نباشد، او آن خانه را می‌خواست، او بود که در خانه و بیرون از خانه، غریبه بود. زیر این آسمان پهناور، زیر این آسمان آبی پلید، او، او تنها بود!
شاید خلت و عشق و تعشق کلمهاتی غریبه و ناآشنا بودند، شاید سهم او از این کلمه‌ فقط ایجاد خلاء در هستی و جهانش بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
گاهش عشق مزه‌ی زهرماری می‌داد که بیشتر زندگی‌ش را تلخ می‌کرد، نه از آن تلخ‌هایی که ته چای می‌نشینند، بلکه از آن‌هایی که مزه‌ی‌شان تا سال‌ها در دهانت می‌ماند، مثل خاطراتی که فراموش نمی‌شوند.
ئه‌ڤین؛ خودش می‌انگبینِ شیرینی‌ست که زهرمار است و مزه‌ی تلخی می‌دهد، شیرین است ولی گاهی به مزاج زهرمار می‌شود!
گاهی باید اذعان داشت که شیرینی دل را می‌زند و تلخی را به کام می‌نشاند، گرچه ذائقه‌ی محبوب همه‌ست ولی گاهی می‌خواهی همه‌ی شیرینی را بالا بیاوری، اهمیتی ندارد که می‌انگبین معروف است یا چای نبات معروفِ خودمان[که فراموش نکنیم محبوب مزاج‌ها] دل را زده است، هر چه‌قدر هم که زیاده‌روی شود، بدتر!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
گاهی زندگی همین است شیرینی‌های بدمزه، قندهای تلخ، چای‌هایی که فقط رنگ دارند و گرما ندارند و در نهایت دلت را می‌زنند، کاری هم از دستت بر نمی‌آید، باید با شرایط کنار بیایی و خودت را زنده بیرون بکشی!
و زمانی در ذهن من فقط چندین نفر بودند که حواس مرا پرت کرده بودند؛ اکنون؟ فقط به فکر خودم هستم که چگونه از این باتلاق بیرون بیایم و خود را زنده نگه دارم، چگونه زنده بمانم و ادامه دهم، نه توانش را دارم و نه انگیزه‌‌اش را، می‌ترسم در نهایت به پوچی‌ای که مرا فرا گرفته است برسم و زندگی همان خلاءیی باشد و که قرار است همان واقع شود. همان‌طور که در این دست و پا زدن‌ها مُرده و زنده‌ام برایم فرقی ندارد.
او درست می‌گفت گاهی زندگی خلاء است و با چیزی پر نمی‌شود، گاهی زندگی دست و پا زدن در منجلاب است و تو را عوض می‌کند، ناامیدت می‌کند، تو را به درون اعماق سیاهی می‌کشاند و نمی‌توانی کاری بکنی، شاید، گاهی زندگی رها کردن باشد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
عشق، همیشه که در نهایت به دست آوردن معشوق نیست، معشوق گاهی بلیط هواپیمایی‌ست که هواپیمایی ندارد، گاهی بلیطی‌ست که نیست[گم شده؟]، گاهی دیر رسیدن است، گاهی هرگز نرسیدن است، اگه این وسط شانس بیاوری و برسی؛
که خدا را شکر آن هم نصیب دنیای انیمیشن‌ها و رمان‌ها و فیلم‌ها شده است!
وگرنه کدام معشوقی به عشق رسیده است؟ گَه‌گاه نباید به پرواز رسید، گَه‌گاه نباید بلیط گیرت بیاید، گَه‌گاهی هم بلیط را گم می‌کنی، گَه‌گاهی هواپیما نمی‌آید و گَه‌گاهی هم مبدأ مشخص نیست و مقصد تا بی‌نهایت ادامه دارد!
باید رها بود چون زنی که در آشغالی‌دانی تراس کوچک که بر روی صندلی چوبی فرسوده تکیه داده است و سیگار پشت سیگار، می‌کشد و دود می‌کند و بیشتر ریه‌های جوانش را فرسوده می‌کند، دیگر بوی زنانگی نمی‌دهد، بوی سیگار و خاکستر رؤیای نیم‌سوز از او به مشام می‌رسد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
باقی مانده‌ی سیگارها بر روی میز؛
لیوان چایی تلخی که بعد از سیگار مزه‌ی زهرماری در دهانش ایجاد می‌کرد.
نفس‌های آرام، اما سنگینش. مانند کسی که با جنگ مصالحه می‌کند نه از سر ترس، بلکه از سر خستگی.
آرام بود؛ زنی که جگرگوشه‌اش [باوانش]، بینایی‌اش [چاوانش] و مه‌رخ کوردی‌ایش[ژیانش] را از دست داده بود، زنی که دختر چشم مشکی‌اش را از دست داده باشد، بینایی نداشته باشد، معشوقی نداشته باشد دیگر چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ وقتی که هر روز می‌دید عزیز‌تر از جانش در جبهه دشمن در مقابلش شمشیر به دست ایستاده است دیگر چه‌ چیزی می‌توانست که او را شکسته‌تر از قبل کند؟ چیزی نبود که بتواند آن زن بی‌انگیزه‌ی شاعر را از پای در بیاورد، در همان آشغالدانی تراس، شعر می‌نوشت و برای بیچارگی خود گریه می‌کرد و در نهایت هرگاه سیگارهایش یکی پس از دیگری به پایان می‌رسیدند و نامه را با نقطه تمام می‌کرد.
همان‌جا همه‌چیز بر سرش آوار میشد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
چشمان غمگینی که نامه‌ها را تار می‌دید و مدام در حال گریه بود و لباس‌های ظریفِ زنانه‌اش بوی گند سیگار می‌داد. جوانی پیر؛
درمانده؛
غریب؛
و بی‌کس!
به آسمان خیره میشد نه از روی امید، نه از روی دعا، نه حتی برای ستاره‌ی گمشده، چون تنها جایی بود که هنوز از نگاهش شرم نمی‌کرد.
گاهی زیرلب ناسزا می‌گفت؛ واژه‌هایی از جنس زهر. از همان‌هایی که خنجر از دل بالا می‌آید و از دهن بیرون می‌ریزد. گاهی هم سکوت را انتخاب می‌کرد و مثل چراغی خاموش میشد.
و گاهی هم حق خود نمی‌دانست که کسی را مقصر بداند، شاید خودش انتخاب کرده بود که دروغ بشنود و خیانت ببیند و ساده با لبخندی تلخ رد شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
دنیای پلیدی بود، در روزِ روشن این همه جنایت رخ می‌داد، نه در پشت دیوار، نه در تاریکی شب، بلکه در میان چشمان باز مردم. و مردم خیلی عادی با سنگک‌هایی در دست و تلفن‌های همراهی به جیب، از این همه پلیدی و جنایت گذر می‌کردند؛ مانند سریالی‌های شبانه که نگاه می‌کنند و حالا، حالا وقت شام است.
خیانت، دروغ.
نه مثل تکه‌هایی از فیلم‌های درام؛ واقعی، زمینی، گندآلود.
گاهی باید گفت:
- متأسفانه ما مردمانِ دروغ‌گویی هستیم، دروغگوهای ماهری هم هستیم؛ بازیگرهای درجه یک! عروسک‌گردان‌های حرفه‌ای، زن و مردهای هزار چهره، خیانتکارهای بی‌نظیر، فیلم‌نامه نویس‌های محشر، دست به نقاب تا بی‌نهایت؛ ماشالا همه‌ی‌مان هم در آستین‌هامان مار پرورش داده‌ایم!
باافتخار در جشن‌های بالماسکه حاضر می‌شویم، حرفه‌ای هویت‌هایمان را مضمر گشته‌ایم و به این خباثت‌مان می‌نازیم که انگار چه شاهکاری کرده‌ایم که بخواهیم به آن بنازیم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
گاهی که این‌ها را می‌بینی بیشتر مشتاق نابودی دنیا هستی، بیشتر دلت می‌خواهد بمیری و شاهد این‌ همه کثافت‌کاری و گندکاریِ دنیا و آدم‌هایش نباشی، که این رذالت و بی‌شرمی یک‌جایی تمام شود.
گل‌های بنفشه در گلدان سفالی شکسته، که جبراً با چسب، تکه‌هایش به یکدیگر چسبیده‌اند، پژمرده بودند و کمرنگ!
رنگ‌شان مثل قبل نبود، ضعیف به نظر می‌رسیدند!
با خود گفت که ممکن است با بوی گند و عفن سیگار این‌چنین زشت شده‌ باشند، یا شاید چون خورشید مثل قبل نورانی نبود، یا شاید او نمی‌دانست دردِ ویولاها چه بود.
شکوفه‌های درخت پرتقال، ظریف، نازک، زیبا و دلبرانه بودند، از همان‌جا روی صندلی به شکوفه‌ها نگاه می‌کرد، غمگین، پژمردهِ حال، با لبخند مضحکِ تلخ!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

خانمِ فام.

خانمِ نویسنده
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
مقامدار بازنشسته
Aug 4, 2023
686
با خود گفت:
- اگر روزی دوباره زنده شوم، اگه روزی دوباره سبز شوم اگر روزی... .
غمگین به صندلی فرسوده‌ی کناری‌اش خیره شد، جامانه و خانباجی‌ رنگ پریده هنوز بر روی آن صندلی بودند؛ ادامه داد:
- اگر روزی، اویی باشد، اگر او دوباره جامانه بپوشد، اگر خودم جامانه‌اش را ببندم، اگر منی باشم، اگر دوباره خانباجی ببندم، اگر با هم باشیم، می‌توانم از این زندگی نکبت‌بار لذت ببرم؟
خندید، آرام، کوتاه، پر از درد و دل‌زده و سپس با ملایمت گفت:
- به قطع و یقین بله!
اگر همه‌چیز دوباره از نخست روئیده شود، هم او دوباره سبز می‌شود و هه‌وری‌پوش؛ خانباجی می‌بندد، هم معشوق کوردی‌اش رانک و چوخ‌ می‌پوشد و فرنجی که اصالت لباسش را چند برابر می‌کند مثل همیشه بر روی رانک و چوخ می‌پوشد و با محبت برایش جامانه می‌بندد.
آن وقت دوباره با دنیای شعر صلح می‌کند، شعرهای کوردی آقای شێرکۆ بێکەس را در کاغذ می‌نویسد و لولشان می‌کند که هر وقت او را دید، به او هدیه‌ بدهد. گرامافون مثل سابق چاڤ ڕەش را پخش می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 17) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا