در حال ضبط دفتر آزادنویسی رویاهای سرگردان| Dark dreamer

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مشاور
منتقد
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
یه جورایی مرتبط با قبلی
با تمام سرعت فرار می‌کردم دامنم رو توی دستام جمع می‌کردم و می‌دویدم اما دویدن اهویی مثل من کجا پرواز اژدها کجا همون لحظه که پنجه های تیزش رو حس کردم از شدت ترس جیغ کشیدم دیگه پاهام رو زمین نبود و با سرعت بالایی اوج گرفتم جنگل مه آلود پر از کاج زیر پام بود.
- ولم کن
- اگه ولت کنم میمیری
درحالی که با مشت به پنجه هاش میزدم با اندوه داد زدم:
- خب بزار بمیرم.
جوابی نداد از جنگل دور شدیم و به سمت کوه رفت سمت قلعه نبود.
یه سوراخ لای صغره ها بود که کوچیکتر از جسم اژدهاییش بود داشتیم بهش برخورد میکردیم یهویی به حالت نیمه انسانیش برگشت وقتی که داخلش شدم اون آدم بود و من محکم بغلش کرده بودم.
وقتی حس کردم اوضاع خوبه خودمو از بغلش پرت کردم پایین با اینکه کمرم درد گرفت حتی یه ناله هم ازم بلند نشد.
فلیپ با نگرانی گفت:
- حالت خوبه؟
- آره عالی ام بعداز اولین پرواز قلبم داره وامیسیه هیچوقت مرگ این‌قدر برام نزدیک نبود.
- چطوری توی این وضعیت داری تیکه میندازی همش زیر سر فئودوره چه زود روت اثر گذاشت اوایل این طوری حرف نمیزدی
- آب؟
- هان
- بهت میگم آب بده بیاد دارم سکته می‌کنم.
مشک آبی که به کمرش بسته بود رو بهم داد خواستم سر بکشم ابجوشی که داخلش بود کل معده‌ام رو سوزوند بقیه اش رو تف کردم و گفتم:
- چرا این‌قدر داغه
- معده اژدهام به آب سرد حساسیت داره
- سگ تو اون معده ات
به سمت لبه غار رفت و گفت:
- فکر فرار به سرت نزنه فردا صبح میام همه چی رو توضیح میدم
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مشاور
منتقد
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
نمایی از رمان آرزوی ممنوعه


سایرا سرش را روی شانه فرناز گذاشته بود و درحال تماشای فیلم بود.
فرناز گفت:
- واقعا چرا ما مثل این عروس و خواهر شوهر دعوا نمی‌کنیم.
سایرا جواب داد:
- نمی‌دونم ولی اگه از سلامت اعصاب و روانت خسته شدی بگو بزنم عشق ابدی فشار بخوری.
فرناز گفت:
- نه ممنونم نمی‌خواد.
در همین حین رویا درحالی که اشک می‌ریخت و گریه میکرد از اتاق بیرون آمد و مادرش را بغل کرد و گفت:
- مامانی دایی من رو زده.
فرناز گفت:
- نه عزیزم دایی نزدت داشت باهات بازی می‌کرد
سایرا با نگرانی گفت:
- ببینمت عمه.
رویا دستش را کشید و سایرا با دیدن لپ سرخ شده خواهرش عصبی شد و به سمت اتاق رفت فرناز هم دنبالش افتاد و گفت:
- سایرا سایرا کجا میری.
او با لحنی بسیار عصبانی فریاد زد:
- ولم کن دارم میرم با دایی جون بازی کنم
فرناز دستش را گرفت و گفت:
- تو رو خدا بی‌خیال شو سایرا غلط کرده.
در همین حین کارن از اتاق بیرون آمد و فریاد زد:
- چته خونه رو انداختی رو سرت.
سایرا با خوشحالی گفت:
- اومدم بازی
سپس یک تف داخل کف دستش زد و یک کشیده محکم به صورتش زد کارن دو دور چرخید و افتاد زمین.
 

کیمیاگر نیمه فنری

مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مشاور
منتقد
کتاب‌باز
نویسنده فعال
Sep 14, 2024
423
عنوان خاصی ندارم. از عوارض مصرف مواد مخدری به نام پینترست هست که نتیجه نهایی شده این
یک نگاهی به اتاقم انداختم کوچیک بود اما تنها جایی بود که می‌تونستم با این بودجه کم توی غربت برای خودم دست و پا کنم و راضی بودم.
دستمال کثیفی که کف اتاقم رو باهاش تمیز کرده بودم رو گذاشتم کنار ظرفشویی تا بشورم.
به سمت یخچال رفتم تا چیزی برای پر کردن شکم خالیم پیدا کنم خم شدم و یک نگاهی انداختم یخچال بدبخت از شکم منم خالی تر بود تو همین حین صدای در بلند شد.
به سمت در رفتم و یک نگاهی به صورتم توی آینه آویزون پشت در انداختم چیزی توی صورتم نبود با لبخندی که روی لب داشتم در رو باز کردم و گفتم:
- سلام، بفرمایید
مرد جوانی که پشت در بود با لبخند گفت:
- سلام خانم، من همسایه روبه روییتون هستم این رو برای شما آوردم.
ظرف غذا رو گرفتم و گفتم :
- خیلی ممنونم ازتون آقای دکتر.
اون با تعجب گفت:
- تو از کجا فهیمدی من دامپزشکم.
من جواب دادم:
- پر آبی روی لای ساعتت گیر کرده و دندون خرگوش رو یقه لباس و کمی هم بوی سگ.
ترجیح دادم در مورد زخم روی صورتش چیزی نگم ممکن بود ناراحت بشه اون با بهت زدگی گفت:
- عجب چشمای تیزبینی خلاصه که حیوونی چیزی داشتید من در خدمتم.
من با لبخندی که داشتم
- ممنون بابت لطفتون.
خواستم در رو ببندم دستش رو لای در گذاشت و گفت:
- یه لحظه داشتم فراموش می‌کردم یه خرگوشی فرار کرده اگه دیدیش لطفاً بهش دست نزنید بیماری پوستی داره ممکنه سرایت کنه فقط بهم خبر بدید.
ـ حتماً یادم می‌مونه.
بعدش در رو بستم و رفتم سراغ غذا خوردن به خاطر گرسنگی ذهنم از کار افتاده بود م فقط میخواستم بخورم.
بعداز خوردنش روی تختم دراز کشیدم ساعت ده شب بود و خوابم می‌آمد با خودم گفتم:
- فکرش رو بکن بلند شدی اومدی کشور خارجی بزرگ‌ترین تهدیدی که تو رو به خطر انداخته یه خرگوشه.
داشت چشمام گرم می‌شد که صدای کشیدن زنجیر از راهپله اومد.
بلند شدم و به سمت خروجی‌ رفتم تا ببینم منبع صدا چیه؟
هیچی نبود اما به خوبی صدا رو می‌شنیدم.
از پله ها بالا رفتم توی طبقه بالا که بخشی از دیوار کناری ریخته بود و فقط یک نرده شل ول وجود داشت.
یه پسر جوونی همسن خودم روی نرده نشسته بود موهای قرمز عجیبی داشت و لباس سیاه مدرن پوشیده بود و یه زنجیر دور گردنش بود. کلا صدای کشیده شدن زنجیر رو فراموش کردم و
به سمتش رفتم و گفتم:
- آقا خطرناکه بیا پایین.
رو به من کرد و گفت:
- نترس چیزیم نمی‌شه من هرشب اینجا میشینم.
سیب سرخی که توی دستش بود رو بهم تعارف کرد و گفت:
- می‌خوری.
فقط به نه قانع شدم و چیزی نگفتم.
اون از نرده پایین پرید و بهم نزدیکتر شد و گفت:
- تو تازه واردی مگه نه.
من جواب دادم:
- بله امروز صبح اومدم.
لحنش عجیب بود خیلی آروم و نرم صحبت می‌کرد و صدای خاصی داشت که آدمو هیپنوتیزم می‌کرد.
یک گازی به سیبش زد و گفت:
- جای تو بودم همین الان بار بندیلمو می‌بستم و فرار می‌کردم اینجا جای خوبی برای خانومی مثل شما نیست.
من با تعجب پرسیدم:
- چرا؟
اون جواب داد:
- یه خرگوش خطرناک اینجا ول شده.
لحن جدیش برام خیلی خنده دار بود نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده و گفتم:
- شب بخیر من فردا کار دارم.
به سمت پله ها رفتم و دوباره اون صدای کشیده شدن زنجیر پیچید برگشتم و یک نگاهی به عقب انداختم هیچی نبود اون پسره برگشت و گفت:
- چیزی شده این جور نگاهم می‌کنی
من گفتم:
- صدای زنجیر نمی‌شنوی خیلی بلنده یا شاید من خیلی خسته ام.
اون جواب داد:
- خسته نیستی باید عادت کنی می‌خوای بدونی این صدا از کجا میاد
من با تعجب پرسیدم:
- از کجا؟
بیا نزدیکتر نشونت بدم.
چند پله بالا رفتم درست کنارش لبه نرده ها ایستادم و چیزی جز تاریکی نبود گفتم:
- صدا از کجا میاد.
اون جواب داد:
- از جهنم؟
و بعدش من رو هل داد به سمت پایین پرت شدم و از شدت ترس جیغ کشیدم و چشامو بستم و خودمو آماده مرگ کردم به هرحال سقوط از طبقه هفتم آدمو نابود می‌کرد کاش طبقه دوم سوم بود یکم ضربه می‌زد اما نمی‌کشت.
به خودم اومدم تو بغل یکی بودم که من رو گرفته بود آروم آروم چشمامو باز کردم یه نفر من رو توی هوا گرفته بود چشمای درشت مشکی خیلی قشنگی داشت دماغش رو انگار یه استاد دوره رنسانسی تراشیده بود چهره اش یه نمه خشن بود.
بهم گفت:
- حالت خوبه چیزیت که نشده.
من درحالی که از ترس می‌لرزیدم محکم گردنشو گرفتم و با بهت زدگی گفتم:
- تو تو من رو نجات دادی.
من رو از پنجره روی راهپله گذاشت و گفت:
- جاییت که صدمه ندیده.
من با خجالت گفتم:
- نه خوبم.
یهو به خودم اومدم دیدم با کسی که روی هوا معلقه حرف میزنم.
چند قدم به عقب برداشتم و گفتم:
- تو کی هستی؟
لبخندش محو شد و حالت صورتش جدی شد و گفت:
- من من هیچ‌کس.
همین که کلمه هیچکس رو گفت دوتا گوش مخملی از بالای سرش بیرون زد
کاش می‌تونستم توی چند دقیقه پیش بمونم و به مشکل خرگوش بیمار آپارتمان بخندم اما فقط بیمار نبود نیمه انسان بود پرواز می‌کرد.
از پنجره اومد و گفت:
- ببین می‌دونم درکش سخته ولی بدون من طرف آدمام نمی‌خوام بهت صدمه بزنم همون طور که دیدی نجاتت دادم فقط خواهش می‌کنم به کسی نگو این دور بر خرگوش دیدم.
خودمم ترجیح می‌دادم که بگم ندیدم چون به هرکی بگم یه آدم خرگوشی پرواز می‌کنه من رو بین هوا و آسمون گرفت میگه یه ها کن ببینم بو نمیده.
اون پسره دیوونه هم بد نمی‌گفت باید فرار کنم.
به سمت پله ها رفتم تا خودمو به طبقه هفت برسونم اون پسره دنبالم افتاد و گفت:
- نگیا به کسی نگی فهمیدی.
من درحالی که به سختی لبامو تکون میدادم گفتم:
- باشه باشه
یهو یه سگ غول‌پیکر جلوم پیچید با دیدن دندونای غول‌پیکرش تن و بدنم لرزید از شدت ترس جیغ کشیدم راهمو و هر دو به سمت طبقه پایین فرار کردیم.
با تمام سرعت از پله ها پایین اومدم و پشت سر پسره طول پارکینگ که کل طبقه رو به خودش اختصاص داده بود دویدیم چیزی نمونده بود که به در خروجی برسم در باز شد اون دامپزشکی که بهم ناهار داده بود با تفنگ جلوی در ایستاد و گفت:
- دالی خرگوشه.
به طرف من شلیک کرد که صداش پیچید به قدری مهیب بود که از ترس سر جام خشکم زد نگاهی به خودم انداختم دردی حس نمی‌کردم کرخت بودم. نمی‌فهمیدم تیر به من خورده یا نه با شنیدن صدای گریه خرگوشه یهو از اون حالت مسخ شدگی در اثر وحشت بیرون اومدم.
اون پسره عجیب از شدت درد به خودش می‌پیچید و اشک سرخی از چشمام بیرون می‌اومد و جای تیر کاملا سیاه شده بود و روی صورتش پر از رگه های سیاه بود...
ادامه داره خوابم میاد فردا بقیه رو می‌نویسم
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 10) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا