آزادنویسی دفتر آزادنويسي شبی در روئیا | اميراحمد

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا طوری که انگار به رفتار ارینا مشکوک شده باشد از پشت ماسک رادیو‌اکتیوی‌ چشمانش را تنگ کرد و گفت:
- اسم سازمان رو از کجا می‌دونی؟
ارینا دست‌پاچگی‌اش را پنهان کرد و در حالی که سعی داشت خودش را آرام نشان دهد با شانه‌بالا انداختنی گفت:
- خب... خب من اولین بار از طریقِ اون وینترِ عوضی با سازمان آشنا شدم.
الکسیا با صدای جدی گفت:
- ادامه بده.
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- قضیه مالِ سال‌ها پیشِ... بهتر بگم مال قبل از این که همه‌چیز نابود بشه. من به خاطر بیماری سرطانم به درمان نیاز داشتم اما کسی نبود که بهم کمکی کنه. یه روز یه نفر تویِ یه درمانگاه بهم گفت یکی رو می‌شناسه که می‌تونه مشکلم رو حل کنه و من رو فرستاد پیشش اما خب اون موقع خبر نداشتم شخصی که به ظاهر قصد درمانم رو داره قراره تبدیل به منفور‌ترین آدم زندگیم بشه.
الکسیا پس از مدتی سکوت دوباره پشت به ما و قدم‌زنان به مسیرش ادامه داد و گفت:
- و این شخص منفور هم تو رو با اسم سازمان آشنا کرد. درسته؟
لحن حرفش به گونه‌ای بود که انگار اصلاً حرف ارینا را باور نکرده بود. ارینا نفسش را محکم‌تر از قبل بیرون داد و گفت:
- نه فقط با اسم سازمان، بلکه من رو با وحشتناک‌ترین چیز‌هایی که به عمرم ندیده بودم هم آشنا کرد.
الکسیا با لحن کنجکاوانه‌ای گفت:
- مثلاً چه چیزِ وحشتناکی؟
ارینا پاسخ داد:
- وقتی سر از آزمایشگاه درآوردم مدام ما رو می‌بردن توی اتاق‌های مخصوص، اول با ابزار‌های مخصوصشون کلی شکنجه‌مون می‌کردن و بهمون آب و غذایی نمی‌دادن تا حسابی زجر بکشیم، بعد وقتی می‌خواستن رومون آزمایش‌ها رو انجام بدن یا ویروس به بدنمون تزریق کنن در حین گفتن نیت اصلی‌ یا همون آرمان نکبتشون نام سازمان و شعار مخصوصشون را هم می‌دادن.
کنجکاوانه پرسیدم:
- شعار؟ چه شعاری؟
ارینا نگاهی به من انداخت و با دزدیدن نگاهش با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:
- اقیانوس، اجرا، فرمان.
الکسیا طوری که انگار برای اولین بار چنین چیزی را شنیده باشد با نگاهی مرموز به ارینا به مسیرش ادامه داد و گفت:
- معمولاً این شعار رو تویِ برنامه‌های صبحگاهی فریاد می‌زدن نه موقع اجرای آزمایشات. چرا باید توی آزمایشگاهی که ازش فرار کردی بیان و تنوع نشون بدن؟! شاید بی‌دلیل نبود که اسم و مکانش بر خلافِ بقیه‌یِ آزمایشگاه‌های دیگه از کسی مثل من و برادرم هم پنهون بود.
ارینا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
- پنهون؟ منظورت چیه؟
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
- نامِ آزمایشگاهی که ازش فرار کردی به طور رسمی از چشم همه مخفی بود، حتی من و خواهرم که جزو اعضای نیرو‌های حفاظتی بودیم. واسه‌یِ همین چیزی از اتفاقات اون‌جا یا اهداف و برنامه‌هاش به ما گزارش نمی‌شد. اصلاً کسی ازش خبری نداشت. همه فقط از نام و مکانِ آزمایشگاه‌هایی که بهمون برای اولین بار گفته بودن آگاهی داشتیم اما در مورد آزمایشگاه تو چیزی نمی‌دونستیم.
ارینا متعجبانه نگاهی به من و خواهرم انداخت و با لحنی سرشار از تنفر گفت:
- یعنی شما شاهد بودین که چی به سر قربانی‌هاشون می‌آوردن اما با این وجود باهاشون همکاری می‌کردین؟!
الکسیا پاسخ داد:
- به اختیار خودمون این کار رو نمی‌کردیم، سرپیچی از فرمان از نظر سازمان گناه نابخشودنی بود و مجازاتی هم جز مرگ به همراه نداشت.
ارینا دهانش را باز کرد تا خشمگینانه چیزی بگوید اما در آخرین لحظات از حرفش منصرف شد و به آرامی بر خلاف میلش گفت:
- خب... درکتون می‌کنم، شما چاره‌ای جز اجرای فرمان نداشتین اما... پدر و مادر یا اعضای خانواده چی؟ اون‌ها هم خبر داشتن که شما چیکار می‌کردین؟
الکسیا لحظه‌ای سکوت کرد، سپس در حالی که انگار سعی داشت خاطره دردناک کشتن خانواده غیر‌واقعی‌مان را فراموش و از سرش بیرون کند خشمش را کنترل کرد و با صدایی بین نفرت و غم خطاب به ارینا گفت با نیشخند تلخی گفت:
- خب... باید بگم... نه! اون‌ها از همه‌چیز بی‌خبر بودن... مخصوصاً پدر... .
حرفش را نیمه‌نصفه متوقف کرد، با تلاش زیادی جلوی خودش را گرفت تا فوش با ناسزایی از دهانش خارج نشود سپس ادامه داد:
- مخصوصاً پدرمون!
ارینا از روی لاشه‌یِ تایرِ پوسیده‌ای رد شد و گفت:
- پس خانوادتون نقشی توی کار‌های شما نداشتن و براشون مهم نبود که چیکار می‌کنین، درسته؟
بزاق دهانم را به پایین قورت دادم و مِن‌مِن‌کنان گفتم:
- خب... خب قانونِ سازمان این اجازه رو نمی‌داد که اون‌ها از چیزی خبردار بشن. نباید می‌شدن وگرنه همشون طبق قانون به قتل می‌رسیدن.
ارینا خواست چیزی بگوید اما الکسیا که طاقت شنیدن سوالی در رابطه با گذشته‌یِ شوم‌مان را نداشت سریع وسط حرفش پرید و با خنده‌ای مصنوعی زود‌تر از او وارد عمل شد:
- گذشته‌ها، گذشته. بزار... بزار حالا که هنوز زنده‌ایم لاقل تویِ زمان حال وقت بگذرونیم و فقط به راهمون ادامه بدیم.
ارینا مدتی سکوت کرد، سپس بر خلاف میلش گفت:
- باشه... هر چی تو بگی.
همگی سکوت کردیم و بی‌آنکه چیزی بگوییم قدم‌زنان و محتاطانه به مسیرِ نیمه‌تاریک که در آن ساختمان‌های خزه‌زده، تیره و بلند با چشمانِ هیولا‌مانند‌شان از همه‌طرف محاصره‌مان کرده بودند ادامه دادیم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
( چند ساعت بعد)
شهر زیر مه سنگینی خفه شده بود، درست مثل جسدی که کفن سفیدش را تنگ‌تر از حد کشیده باشند. ساختمان‌های خالی از جمعیت که زمانی محل رفت و آمد و زندگی هزاران نفر بودند اکنون به چشم‌های کور و بی‌روحی شباهت داشتند که گویی هر لحظه انتظار مرگ بعدی را می‌کشیدند. برخورد پا‌هایمان بر روی شیشه‌های شکسته شده صدایی مثل جویدن استخوان‌های باقیمانده از ضیافتی شیطانی را تولید می‌کرد.
در میانِ مغازه‌های تاریک و شیشه‌ها و درب‌های شکسته آن‌ها چیزی جز زوزه‌‌یِ باد در گوش‌هایم نمی‌پیچید.
در میانِ عبور از جاده‌ای ترک‌برداشته و ماشین‌های فرسوده‌ای که از هر دو طرف با وضعی نامرتب به حال خود رها شده بودند الکسیا سکوتش را شکست و با لحنی کنایه‌آمیز گفت:
- خوش به حال این شهر، حداقل مرده‌هاش دیگه بوی تعفن نمی‌دن، چون چیزِ دیگه‌ای برای گندیدن باقی نمونده.
ارینا از روی خرده‌شیشه‌های ریز و درشتی که به شیشه‌های درب جلویِ یکی از ماشین‌های سمت چپش تعلق داشت عبور کرد و گفت:
- شاید چون همشون ناپدید شدن و... .
ناگهان صدای خراشیدن پنجه‌ای بزرگ بر روی آسفالت توجه‌‌مان را به خود جلب کرد. صدا درست از پشت سرمان می‌آمد.
هر سه نفر با نگرانی بالایی سر‌هایمان را به سمت منبع صدا چرخاندیم اما به محض انجام این کار چیزی جز جاده‌یِ پوسیده و ماشین‌های ویران‌شده‌یِ درو و اطرافمان نیافتیم‌.
الکسیا با لحنی جدی و نگران گفت:
- صدای چی بود؟
ناگهان ارینا با چهره‌ای در هم مچاله‌ شده که ترس و وحشت از آن موج می‌زد هوای اطرافش را مثل سگی شکاری بو کشید، ناگهان با چشمانی نگران نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
- لعنتی،اون... اون این‌جاست!
کنجکاوانه با صدایی که نگرانی از آن موج می‌زد گفتم:
- کی؟ کی این‌جاست؟ در مورد چی صحبت می‌کن... .
ارینا به قصد فریاد زدن سریع و وحشت‌زده دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما پیش از آن که جمله‌ای از دهانش خارج شود صدایی مهیب از پشت سرمان نگاه‌مان را به خود جلب کرد.
سریع برگشتیم و در حالی که چشمان‌مان از شدت تعجب و وحشت برای لحظه‌ای بی‌حرکت مانده بود موجودی با بدن نیمه‌استخوانی و تیغ‌مانند را دیدیم که با قامتی دو متری، پوستی زخم‌خورده و شبیه به چرم کهنه‌یِ لباس‌ با دهانِ کف‌کرده و خونین چشمانِ درخشانش که مثل دو قطعه زغال گداخته بودند را روی هر سه‌ ما قفل کرده بود و خر‌خر‌کنان در حالی که هوا را می‌بویید دندان‌های بلند و خنجر‌شکلش را تهدید‌کنان به ما نشان می‌داد. دهانش پر از دندان‌هایی بود که هر کدام حکم تیغه‌های یک اره برقی کوچک را برای ما داشتند و ناخن‌های شمشیر‌مانند تیز و خونینی از سر انگشتانش بیرون زده بود‌.
الکسیا در حالی که لوله‌یِ سلاحش را به مانند من محتاطانه به سمتِ سرِ هیولای مقابل‌مان نشانه گرفته بود با نیشخند کوتاهی گفت:
- خیلی‌وقت بود هیولای خاصی مثل این رو شکار نکرده بودم.
خواست به سمتش شلیک کند اما به مانند من با شنیدن گفته‌های مضطرب ارینا از انجام این کار منصرف شد:
- نه شلیک نکنین، پوستش محکم و ضخیمِ، زخم گلوله به جای این که اون رو بکشه فقط عصبانی‌ترش می‌کنه!
الکسیا با قدم‌های کوتاهی عقب رفت و گفت:
- پس می‌گی الان ما چیکار کنیم؟ همین‌طوری وایسیم و براش لا‌لایی بخونیم؟
هیولای مقابلم برای لحظه‌ای کوتاه روی دو پایش ایستاد، سرش را بلند کرد و نعره بلندی سر داد.
هم‌زمان با نعره‌اش ارینا خطاب به من و خواهرم بلند و با صدایی که ترس و وحشت از آن موج می‌زد داد زد:
- فرار کنین! الان!
سپس با سرعت و پشت به ما دوان‌دوان مسیری تاریک را انتخاب کرد و به سمتی رفت.
با پایان غرش، سپس خر‌خر‌ها و چهار‌دست و پا حمله‌ور شدن هیولا به سمت‌مان الکسیا در حالی که به مانند من پشت به آن جانورِ درنده ارینا را دنبال می‌کرد نفس‌نفس‌زنان پرسید:
- هِی؟ کجا داری میری؟ چرا... .
ارینا در حالی که با سرعت از کنار کامیون‌ها و ماشین‌های خزه‌زده و خیس عبور می‌کرد مضطربانه فریاد کشید:
- هر جایی... هر جایی که اون جونور وحشی نباشه!
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- مگه تو اون هیولا رو می‌شناسی؟!
ارینا بی‌آنکه نگاهی به ما بیندازد از روی بدنه‌یِ چوبی و پوسیده‌یِ تیرِ چراغ برقی که از بالا به روی سقفِ ماشین امداد و نجات فرود آمده بود عبور کرد و با همان لحن مضطربانه‌اش گفت:
- این هیولا یکی از آزمایشات قدیمی‌ِ وینترِ!
الکسیا متعجبانه گفت:
- موشِ آزمایشگاهیِ آدمِ منفورت این‌جا چیکار می‌کنه؟!
ارینا بلند پاسخ داد:
- نمی‌دونم!
الکسیا متعجبانه‌تر از قبل گفت:
- نمی‌دونی؟!
ارینا فریاد زد:
- تنها چیزی که الان می‌دونم اینه که باید تا جایی که می‌تونیم از این هیولا دور بشیم وگرنه... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- مگه تو نمی‌تونی مثل اون حشره‌ها دخل این رو هم بیاری؟!
ارینا نگاهِ احمقانه‌ای به من انداخت و با دزدیدن نگاهش پاسخ داد:
- نه!
با چشمانِ تنگم متعجبانه پرسیدم:
- آخه چرا نه؟!
ارینا کلافه فریاد زد:
- چون اون نا‌میراست! نمونه‌های شبیه به من بار‌ها توی درگیری باهاش شدیدترین صدمات رو به بدنش وارد کردن اما آخرسر چیزی جز مرگ نسیبشون نشد‌.
الکسیا با صدای تمسخر‌آمیزی گفت:
- انگار اون‌طوریا هم که فکر می‌کردم سلاح قوی نیستی.
در حالی که سعی داشتم نسبت به قدم‌های تند و سریع هیولای پشت سرم بی‌توجه باشم خطاب به ارینا فریاد زدم:
- پس این یکی از قوی‌ترین نمونه‌های آزمایشی وینترِ درسته؟ اما اگه انقدر پر قدرته چرا به حالِ خودش رها شده و الان توی همون آزمایشگاه نیست؟!
ارینا بر خلاف میلش نفس‌زنان پاسخ داد:
- کی گفته به حالِ خودش رها شده؟! اون این‌جاست تا دشمنای اربابش رو شکار کنه! که یکیش هم... .
الکسیا وسط حرفش پرید و گفت:
- ماییم... چه تراژدی عمیقی، فقط مسئله این‌جاست که اون الان دنبال ماست یا مثل اون حشره‌ها دنبال تو می‌گرده؟
ارینا بلند پاسخ داد:
- وقتی خودت جواب رو می‌‌دونی دیگه چرا هم‌چین سوالی می‌پرسی؟!
از کنار خیابانِ تاریکی عبور کردیم و با وارد شدن به کوچه‌ای که سمتِ چپمان بود به فرار‌مان ادامه دادیم‌.
نگاهی به هیولای پشت‌سرمان که وحشیانه و نعره‌زنان چنگال‌هایش را روی آسفالت می‌کشید و در تعقیب‌مان بود انداختم، سپس با دزدیدن نگاهم از او خطاب به ارینا گفتم:
- یعنی اون وحشی دنبالِ توئه؟!
ارینا دوان‌دوان از روی جدولی که عابر‌پیاده و جاده کنارش را از بک دیگر جدا می‌کرد رد شد و پاسخ داد:
- در حالِ حاضر دنبال هر سه‌مون!
الکسیا با حسرت گفت:
- لعنت بهش، یعنی نمی‌تونیم تو رو بهش تحویل بدیم تا دست از سرمون برداره؟!
بلند فریاد زدم:
- الان وقت شوخی کردن نیست الکسیا!
الکسیا بی‌آنکه به من نگاه کند با چابکی از روی کابوت ماشینِ رنگ‌پریده و کهنه‌ای عبور و به مانند من و ارینا حمله‌یِ میله‌یِ آهنی بلندی که هیولا به سمتش پرتاب کرده بود را با چابکی و واکنش سریعی دفع کرد. سپس با نگاهی به اجسادِ تکه‌تکه شده‌یِ دور و اطرافمان و ادامه دادن به مسیر مقابل خنده‌کنان گفت:
- چرا همیشه هیولاها به جایِ جسد‌های مرده جنازه‌های متحرکی مثل ما رو انتخاب می‌کنن؟ انگار عطر خاصی واسشون زدیم.
با تمسخر به او گفتم:
- یا شایدم ما براشون خوش‌مزه‌تر هستیم.
الکسیا با لحن تمسخر‌آمیزش گفت:
- البته نه به خوش‌مزگیِ ارینا.
ارینا معترضانه گفت:
- میشه به مسیر‌مون ادامه بدیم؟
الکسیا با لحن جدی گفت:
- دِ آخه کدوم مسیر؟! ما اصلاً خودمونم می‌دونیم کجا داریم می‌ریم؟!
ارینا مضطربانه و با جدیت گفت:
- چه می‌دونم؟ هر جهنمی که اون هیولای لعنتی نباشه.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
موجود با جهشی بلند مثلِ فنرِ از هم گسیخته‌ای به سمت‌مان پرتاب شد.
سریع و در حالی که بویِ گوشت گندیده نفس‌های بینی‌ام را می‌سوزاند به سمت راست غلتیدم و با دفع حمله‌اش دوان‌دوان از او فاصله گرفتم و پشت سرِ الکسیا و ارینا به مسیر‌مان ادامه دادم‌.
موجود مدام می‌غرید و هر بار که در شکار‌مان ناکام می‌ماند سرعت عمل و قدرتش را بیشتر و بیشتر می‌کرد.
با نزدیک شدن‌مان به چند قدمی ساختمانی متروکه که به درمانگاه اضطراری شباهت داشت و فرسودگی از جایی‌جایِ بدنه‌یِ خزه‌زده و ترک‌برداشته‌اش می‌بارید صدای ارینا را شنیدم که با بی‌تابی و اشاره دست به طرف آن بلند فریاد زد:
- اون‌ درمانگاه..‌. برید داخل اون درمانگاه.
الکسیا با چشمانی گشاد شده نگاهی به ارینا انداخت و متعجبانه گفت:
- اگه وارد فضای بسته بشیم مرگ‌مون حتمیه! اون جونور دنبالمونه.
ارینا ملتمسانه نگاهی به هر دوی‌مان انداخت و گفت:
- خواهش می‌کنم، فقط کاری که می‌گم رو انجام بدین و بهم اعتماد کنین.
وقتی تعلل‌مان را دید ملتمسانه‌تر از قبل فریاد زد:
- فقط همین یه بار بهم اعتماد کنین!
با صدایی که شک و بی‌اعتمادی از آن موج می‌زد گفتم:
- از کجا بدونیم برامون نقشه‌یِ شومی نداری؟ شاید بخوایی... .
ارینا با چهره اخم‌کرده‌اش وسط حرفم پرید و گفت:
- اختیار با خودتون، من کسی رو وادار نمی‌کنم اما اگه تا چند دقیقه بعد خوراک اون جونور شدین اون‌وقت اون دنیا از من طلبکار نشید. من... .
ناگهان نعره بلند هیولای خون‌خوارِ پشت سرمان حرفش را قطع و هر سه نفرمان را وادار به حرکت و ادامه راه به سمت درمانگاهِ مقابل‌مان کرد.
به محض رسیدن‌مان در‌های ورودی ساختمان مثل استخوان‌های پوسیده زیر فشار دست‌هایمان شکستند و ما را به داخل پرتاب کردند.
هر سه با سرعت از جایمان بلند شدیم و بی‌معطلی مسیری را که به اتاقی تاریک ختم می‌شد ادامه دادیم.
وقتی نگاهی به پشت سرم انداختم هیولا را دیدم که لحظه‌ای کوتاه مانند مجسمه سر جایش و نزدیک به درب ورودی ایستاد و با بو کشیدن هوا اطرافش را نگریست، سپس دوباره دوان‌‌دوان به تعقیب کردن‌مان ادامه داد‌.
سرم را چرخاندم و به راه‌مان ادامه دادم، از مقابلِ درب مقابل‌مان عبور کردم و همراه با الکسیا و ارینا به سمت راهرو سپس اتاقی با مسیر بلند که به سمت چپمان ختم می‌شد حرکت کردم‌.
هوا در آن راهروی تنگ و نمور، مثل نفس‌های یک مرده، سنگین و سرد بود. دیوارها از رطوبت می‌گریستند و ردپای فرسودگی، مثل زخمی کهنه، بر پوست ساختمان نقش بسته بود و خزه‌ها دیوار‌ها را در آغوش خود کشیده بودند. ارینا در حالی که با تعدادی از وسایل سنگین درب ورودیِ پشت سر‌مان را محکم کرد تا شاید بتواند سرعت رسیدن هیولا به ما را کم کند پیشاپیش به راهش ادامه می‌داد و قدم‌هایش سریع و قطعی به نظر می‌رسید. طوری که انگار واقعاً نقشه‌ای مرموز برای نجات‌ جانمان در سر داشت. نقشه‌ای که شاید واقعاً راه نجات‌مان بود یا شاید هم تله‌ای مرگبار که ما را به کام مرگ می‌کشاند.
الکسیا پشت سرش، با چشمانی که ترس از آنها می‌بارید، پچ‌پچ کرد:
- این زن یا فرشته‌ی نجاتمه، یا شیطانی که ما رو به جهنم هدایت می‌کنه. فقط امیدوارم گزینه‌ اول در انتظارم باشه چون من نمی‌خوام خوراک اون هیولای وحشی بشم.
به مانند او من هم با قلبی که مثل پرندۀ زخمی در قفس سینه‌ام می‌تپید، تنها به یک چیز فکر می‌کردم، فکر زنده ماندن از مرگی که در یک‌قدمی‌ام بود و بعد از آن دخترانم.
ناگهان ارینا ایستاد و ما را هم وادار کرد تا پشت سرش با‌ایستیم و مضطربانه به دری که روبه‌روی‌مان قرار داشت زل بزنیم.
دری فرسوده، با رنگ‌هایی کهنه که سال‌ها پیش پوسته پوسته شده و ریخته بود، مثل پوست مردۀ یک خزندۀ پیشاتاریخی.
الکسیا نفس‌زنان و با نگرانی نگاهی به درِ ورودیِ پشت سرش که قدم‌های تندِ هیولا از پشت آن شنیده می‌شد انداخت و با نگاهی که در آن منتظر معجزه‌ای باشد خطاب به ارینا گفت:
- خب؟ الان چی؟ به در زل می‌زنیم تا اون هیولا رو سنگ کنه؟
ارینا بی‌توجه به حرفش نفسش را که خستگی از آن موج می‌زد بیرون داد سپس دستش را به سمت دستگیره دراز کرد، اما پیش از آنکه آن را لمس کند، صدای غرش هیولا از پشت سرمان بلند شد. صدایی که نزدیک‌‌تر از همیشه بود و ناقوسِ مرگ را در ذهنم به صدا درمی‌آورد.
ارینا سرعت دستش را بیشتر کرد و تقلا‌کنان با نیمه‌باز کردن درِ مقابلش خطاب به ما فریاد زد:
- زود باشین، برید داخل! فرصتی نداریم.
صدایش مثل تیغی بر پردۀ سکوت فضای مردۀ درمانگاه نشست.
الکسیا با نشان دادن کفِ دستش مقاومت کرد و گفت:
- اون می‌تونه ما رو مثل موشی که تویِ تله افتاده باشه پیدا کنه و بکُشه اون‌وقت تو می‌خوایی یه راست بریم تویِ اتاقی که چیزی جز تاریکیِ مطلق برای مخفی شدن تویِ خودش نداره؟! حداقل انتظار داشتم که... .
ناگهان ارینا از کوره در رفت، درِ نیمه‌باز شده را با تمام نیرو به جلو هل داد، آن را باز کرد، سپس ما را بر خلاف خواسته‌مان همراه با خود به داخل اتاق انداخت و تاریکی مثل موجی از مرکب سیاه، یکباره ما را با خود بلعید.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض ورودمان به مانند الکسیا چراغ‌قوه‌ای که به لوله‌یِ اسلحه‌ام آویزان بود را روشن کردم، ناله‌کنان از جایم بلند شدم و نگاهی به دیوار‌های پوسیده و خونین اطرافم که از همه طرف محاصره‌مان کرده بودند انداختم.
هوا بوی کهنگی و درماندگی می‌داد، مثل تنفسی که انگار قرن‌ها در سینه حبس شده باشد.
در میانِ تاریکی نور کم‌فروغ یک چراغ اضطراری، سایه‌های عجیبی را بر روی بخشی از آجر‌های خونینِ دیوارِ مقابلم می‌انداخت.
سایه‌هایی که انگار زنده بودند و ما را تماشا می‌کردند. ناگهان برخورد نگاه من و الکسیا به چشمانِ اخم‌ کرده، نیمه‌خونین و زرد‌رنگِ ارینا که به چشمانِ هیولایی قاتل و سنگدل شباهت داشت باعث شد تا لحظه‌ای کوتاه هر دو نفس‌هایمان را در سینه حبس کنیم و با فریاد کوتاهی که ترس از آن موج می‌زد به خودمان گارد بگیریم. لحظه‌ای گمان کردیم که او کنترل خودش را از دست داده و قصد دارد به طرفمان یورش ببرد اما بی‌توجهی ارینا سپس سخن او ما را از کشیدن ماشه و شلیک گلوله به طرفش منصرف ساخت:
- نترسید، نَیُوردمتون این‌جا که شکارتون کنم‌. من بعضی‌ وقت‌ها توی تاریکی چشم‌هام این شکلی میشن‌. دست خودمم نیست.
همراه و هم‌زمان با خواهرم الکسیا لوله اسلحه‌مان را آرام پایین آوردیم، سپس با شنیدن نعره‌های هیولا و ضعیف شدن مقاومت دربی که توسط اجسام سنگین برای مقابله با او محکم شده بود نگاهی سرشار از نگرانی به ارینا انداختیم.
ارینا بی‌توجه به نعره‌ها آرام از جایش برخاست، با چند قدم کوتاه به سمت دیوار انتهایی اتاقی که داخلش بودیم دوید، قفسه‌های فلزی زنگ‌زده‌ای که در گوشه‌یِ سمتِ راستِ دیوار مقابل‌مان قرار داشت را با صدای آزار‌دهنده و جیغ‌مانندی کنار کشید و با لحنی دستوری که به درخواست و خواهش شباهت داشت خطاب به ما گفت:
- کمکم کنین! زود‌باشین، اون در زیاد دووم نمیاره، این‌جا... این‌جا یه راه فرار هست! تا دیر نشده باید... .
الکسیا و من با ناباوری نگاهی به او انداختیم و خواستیم کنجکاوانه چیزی بپرسیم اما با طنین دوباره نعره‌های وحشتناک هیولا بی‌خیال این کار شدیم و دوان‌دوان به او پیوستیم. با کنار زدن قفسه‌ها زیر آن‌ها، دریچۀ کوچکی را یافتیم. دریچه‌ای که به نظر می‌رسید برای سال‌ها دست‌نخورده باشد و انگار هرگز کسی آن را ندیده بود.
با کنار رفتن کامل قفسه‌های زنگ‌زده ارینا، با دستانی لرزان دریچه را باز کرد و گفت:
- زیر زمینِ دوم... اونجا امنه.
متعجبانه پرسیدم:
- تو... وایسا ببینم تو از کجا انقدر مطمئنی؟ شاید... .
ارینا مضطربانه نگاه بی‌تابانه‌ای به هر دویمان انداخت و پاسخ داد:
- براتون توضیح می‌دم اما باید همین‌الان برید داخل... وگرنه خوراکِ اون جونورِ وحشی میشید.
در همین لحظه، صدای ضربات وحشیانه به درِ ورودی بلند شد. هیولا داشت به چند‌قدمی‌مان می‌رسید و چوبِ دری که آن را مقاوم کرده بودیم مثل استخوان‌های پوسیده زیر فشار چنگال‌هایش ترک برمی‌داشت.
الکسیا نگاهی به منبع صدا انداخت و با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- خب من که دوستِ خوشمزه‌ای براش نیستم، پس... .
سریع مثل روحی که از دنیای زندگان فرار کند، به داخل دریچه خزید. پس از او من و سپس ارینا آخرین نفراتی بودیم که با بازگرداندن قفسه‌های زنگ‌زده‌ به سر جای‌شان از دریچه مخفی عبور کردیم و با رد شدن‌مان از دریچه‌ای که ما را به زیر‌زمینی نیمه‌تاریک و فاضلاب‌مانند می‌رساند صدای شکستن نهایی درِ اتاقِ تاریک را شنیدیم که مثل مرگِ دردناکی در گوش‌هایمان می‌پیچید.
از بالا قدم‌های هیولا در اطراف‌مان می‌پیچید که خر‌خر‌کنان وارد اتاق شده بود اما دیگر نمی‌توانست اثری از ما در آن مکان پیدا کند. در تاریکیِ زیرزمین نفس‌هایمان را حبس کردیم و به نعره‌های خشمگین هیولا گوش دادیم که مثل طوفانی از آتش و خون در فضای خالی بالا می‌پیچید.
پس از مدتی کوتاه با قطع شدن صدایِ نعره‌های هیولا ارینا نفسش را بیرون داد و به آرامی در تاریکی زمزمه کرد:
- فکر کنم، فکر کنم ردمون رو گم کرد، پس از الان دیگه در امانیم... البته فیلاً.
سکوت سنگینِ زیر‌زمین مثل پتکی بر اعصاب فرسودۀ ما فرود آمد. هر کدام نفس‌زنان گوشه‌ای نشستیم و در حالی که سعی داشتیم ضربانِ قلب‌مان را آرام کنیم به محیط نیمه‌تاریک اطراف‌مان نگاهی انداختیم. آیا واقعاً نجات یافته بودیم؟ یا این فقط آرامش پیش از طوفانی بود که می‌خواست برایمان سهمگین‌تر شود؟ کسی نمی‌دانست، هر چیزی امکان‌پذیر بود اما فیلاً ما زنده بودیم‌.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
سکوت زیرزمین مانند پارچه‌ای سنگین و نمناک روی شانه‌هایمان سنگینی می‌کرد. تنها صدا، چکه‌چکه کردنِ آب در دل تاریکی بود، قطره‌هایی که مانند اشک‌های ساختمان پیر بر زمین می‌چکیدند.
ارینا اولین کسی بود که جرأت کرد نفسش را رها کند. صدای نفس‌هایش مانند اره‌ای بر چوب خشک در فضای راکد می‌لرزید، طوری که انگار شک داشت که توانسته باشد از دست آن موجود آزمایشگاهی فرار کند.
در میانِ نفس‌زدن‌هایش از جایش بلند شد و خواست چیزی بگوید اما پیش از آن که جمله‌ای بر زبانِ نوک‌تیزش جاری شود صدایی شبیه به ضربه زدن به قفسه فلزی توجه او، من و خواهرم را به خود جلب کرد و از اعماق تاریکی، صدایی نرم و خزنده به گوش رسید، صدایی شبیه به کشیده شدن ناخن‌های بلند بر روی فلز.
الکسیا بی‌اختیار اسلحه‌اش را در دستانش محکم کرد و در حالی که لوله آن را به سمت دریچه‌یِ مخفی که از آن وارد شده بودیم نشانه گرفته بود زیر لب گفت:
- فک نکنم این جونور سیریش به این راحتی بخواد دست از سرمون برداره. انگار دوستای خوش‌مزش رو خیلی دوست داره.
دستش کمی می‌لرزید و عرق‌سردی که روی پیشانی‌اش نشسته بود، زیر نور کم‌فروغ چراغ اضطراری مثل جیوه می‌درخشید.
ارینا ناباورانه گفت:
- اون... اون هنوز این‌جاست؟! غیر‌ممکنه، همیشه... .
هر چه تلاش کرد چیزی از گلویش خارج شود اما نتوانست و حرفش را نیمه‌نصفه متوقف کرد‌.
من هم چیزی برای گفتن نداشتم. گلویم خشک شده بود، مثل بیابانی که سال‌ها باران به خود ندیده باشد.
ناگهان ارینا بدنش را مضطربانه تکان داد، مثل مار گزیده شده به سمت گوشه‌ای از اتاق پرتاب شد و شروع به کنار زدن چند جعبه‌ی پوسیده که نزدیک به تخت سفید‌رنگ مقابلم به حالِ خود رها شده بودند کرد.
تخت سفید‌رنگ با ملحفه‌یِ خونین و کثیفی تزئین شده بود و لکه‌های کهنه‌یِ خون از رویِ دیواری که کنارش فرار گرفته بود به پایین می‌بارید.
الکسیا در حالی که مدام نگاهش بینِ دریچه و ارینا جابه‌جا می‌شد با لحن کنجکاوانه و نگرانی گفت:
- دنبال چی می‌گردی؟
ارینا بی‌آنکه با بالا بردن و چرخاندن سرش نگاهی به خواهرم بیا‌اندازد به جست و جویش ادامه داد و مضطربانه گفت:
- اینجا... این‌جا توی یکی از این جعبه‌ها باید... باید یه چیزی باشه که... .
ناگهان از پشت دریچه صدای ضربه‌ای مهیب آمد، صدایی مثل افتادن گوری بر سنگ‌فرشِ خیابان.
ارینا با چهره‌ای اخم‌آلود و رنگ پریده کلماتش را در هوا قطع کرد و نگاهی به دریچه مقابل‌مان انداخت.
هم‌زمان با او به مانند خواهرم خط نگاهش را دنبال و نگاهم را روی دریچه‌‌ای قفل کردم داشت زیر ضربات وحشیانه هیولایِ تعقیب‌کننده‌مان به خود می‌لرزید و تکه‌هایی از چوبِ پوسیده مثل برف‌های مرگ بر زمین می‌ریخت.
الکسیا در حالی که به مانند من انگشتش را به ماشه نزدیک کرده بود ناباورانه فریاد زد:
- لعنتی، لعنتی... داره از دریچه میاد پایین!
ملتمسانه و طوری که به دنبال راه‌حل باشم فریاد زدم:
- ارینا؟
ارینا سریع نگاهش را دزدید، به جست و جویش در میانِ جعبه‌ها ادامه داد و با بیرون دادن نفسش چیزی را از میان خرت‌وپرت‌ها بیرون کشید، سریع آن را به سمتِ من انداخت و گفت:
- بگیرش!
اسلحه‌ام را پایین آوردم، دستم را بالا بردم و به کمک انگشتانِ عرق‌کرده دستم یک قوطی اسپری که رنگ‌پریده و قدیمی به نظر می‌رسید را در هوا اسیر کردم.
سپس با چشمانی تنگ شده و لحنی متعجب گفتم:
- قوطی اسپری؟ حالا این مثلاً قراره چیکار کنه؟ یهو
بیاد و ... .
ارینا بلند فریاد زد:
- این قوطی مثل یه‌جور سلاح آتش‌زا هست، هر چیزی رو سریع می‌سوزونه!
متعجبانه پرسیدم:
- واقعاً؟!
سریع و کنجکاوانه قوطی را بررسی و نشانِ آتش زرد‌رنگی که بر روی بدنه‌یِ کهنه‌اش ایجاد شده بود را لمس کردم.
ناگهان صدایی مثل غرش دنیا گوش‌هایم را کر کرد و باعث شد نگاهی به دریچه بیا‌اندازم که با ضربات کوتاه و محکمی از جا کنده شده بود و سایۀ هیولا به آرامی بر دهانۀ ورودی آن ظاهر می‌گردید.
با ضعیف شدن سایه و نمایان شدن چهره‌یِ خونین و بدن تنومند و کشیده‌یِ هیولا نور کم چراغ اضطراریِ بالای سر‌مان تمامی هولناکی آن را با قدرت بیشتری به ما نشان داد. پوزه‌ای چین‌خورده و خون‌آلود، چشمانی زرد‌رنگ مانند زهرِ عقرب، و دست‌هایی با چنگال‌هایی به درازای خنجر یا شمشیری برنده.
با تلاش‌های هیولا برای پایین آمدنش و طنینِ نعره‌های بلندی که از گلویِ خون‌آلودش برمی‌خواست ارینا بی‌تابانه فریاد کشید:
- حالا! زود‌باش بندازش!
انگشتم روی ضامن قوطی یخ زد و متوقف شد، هیولای مقابلم با حرکتی سریع‌تر از حد تصور خودش را به انتهایِ دهانه‌یِ دریچه رسانده بود و بوی گندیده‌یِ پوست و گوشت فاسدِ بدنِ خونینش مثل موجی از مرگ فضای نمورِ زیر‌زمین را پر می‌کرد.
ارینا وحشت‌زده فریاد زد:
- زود باش دیگه لعنتی! اون وحشی رو بسوزون!
با صدایی که سعی داشتم آرام باشد گفتم:
- صبر داشته باش، یکمِ دیگه صبر کن باید... .
ناگهان چنگال‌های هیولا به هوا بلند شدند و مثل تیغ‌های گیوتین به سمتم آمدند.
تعللم را کنار زدم و سریع با نگاهی گذرا به قوطی محتاطانه ضامن آن را به سمتِ خودم کشیدم، سپس با تمام قدرت و دقت قوطی را به سمتِ هیولایِ مقابلم که بی‌توجه به دریده شدن بدنش توسط گلوله‌های اسلحه‌یِ خواهرم در حال نزدیک شدن بود پرتاب کردم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض این اتفاق قوطی با فاصله‌‌ای کوتاه و نزدیک به بدنِ خونینِ هیولا برخورد کرد، سپس با صدایی مهیب منفجر شد و شعله‌های آبی‌ِ نارنجی‌رنگش با سرعت بالایی همه‌جا را فراگرفت‌.
هیولا در میانِ شعله‌های فروزانِ آتشِ سنگینی که بر اعضای بدنش نفوذ کرده بود مثل اژدهایی که از بند رها شده باشد مدام با صدایی وحشتناک و سرشار از خشم و انتقام نعره می‌کشید. صدایی که انگار از اعماق جهنم می‌آمد.
ناگهان با نزدیک شدن بخشی از شعله‌های آتش به چهره‌ام الکسیا با سرعتی بالا به سمتم شیرجه زد، مرا محکم به زمین کوبید و با صدای هشدار‌آمیزی که به توصیه کردن شباهت داشت بلند فریاد زد:
- بلند نشو!
گرمای جهنمیِ انفجار وحشیانه از فرقِ سرمان گذشت. وقتی چشمانم را باز کردم، هیولا را دیدم که مثل مشعلی انسانی در تاریکی اطراف‌مان می‌سوخت و ناله‌کنان طوری که انگار در حالِ شکنجه شدن باشد بدنش را به این سمت و آن سمت می‌چرخاند و نعره‌زنان به خودش می‌لولید. لحظه‌ای گمان کردم که دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد اما با این وجود هنوز زنده به نظر می‌رسید و برای بلند شدن از زمین دست و پا‌زنان تقلا می‌کرد.
با بلند شدن سپس فاصله گرفتن الکسیا از من ارینا دستم را محکم گرفت و به من کمک کرد تا از کفِ زمین فاصله بگیرم، سپس در حالی که نگاهش روی چهره‌یِ خونین و چشمانِ نیمه‌سوخته هیولا قفل شده بود به گوشه‌ای از اتاق که تنها چند قدم با هیولا فاصله داشت اشاره کرد و با لحن جدی خطاب به هر دویمان فریاد زد: - اینطرف! حالا که موقتاً کور شده تا فرصت داریم باید فلنگ رو ببندیم وگرنه مرگمون حتمیه!
سلاحم را از روی زمین برداشتم و به مانند الکسیا پشتِ سرِ ارینا با قدم‌های تندی به سمت گوشه‌یِ اتاقی که به آن اشاره کرده بود حرکت کردیم و با رسیدن‌مان به جایی که ارینا قبلاً آن را بررسی کرده بود دوباره یک دریچه اما با بدنه‌یِ فولادی کوچک را که در سایه‌ها پنهان به نظر می‌رسید پیدا کردیم‌.
هیولا نزدیک به ما بلند نعره می‌کشید و به کمکِ چنگال‌هایش داشت دیوانه‌وار به هر چیزی که در اطرافش بود خر‌خر‌کنان ضربه میزد، مثل حیوانی زخمی که دردش را به خشم تبدیل کرده باشد. شعله‌های ضعیف و در حالِ خاموش شدنِ آتش به بیشتر جا‌های اتاق به جز تخت سفید‌رنگ و بخش‌های کوچکی از دیوار‌ها سرایت کرده بود و دود سیاهی به هوا بلند شده بود.
الکسیا در میانِ نفس‌‌زدن‌ها و نگاه مضطربش روبه ارینا با لحن جدی اما نگرانی پرسید:
- این دریچه به کجا میره؟
ارینا در حالی که شتاب‌زده و بی‌طاقت پیشانی‌اش کمی عرق کرده بود و با لرزش دستش پیچ‌های دریچه‌یِ آهنی مقابلم را یکی‌یکی به سمتی میچرخاند جواب داد:
- به تونل‌های تهویهٔ قدیمی... جایی که شاید به بیرون از این‌جا راه داشته باشه.
با لحن لرزانی گفتم:
- شاید؟! منظورت چیه شاید؟! یعنی ممکنه تویِ تونل‌ها گیر بیفتیم؟!
ارینا بی‌آنکه مرا نگاه کند با اشاره سرش حرفم را تایید کرد و کلافه گفت:
- هرچیزی ممکنه! به جای حرف زدن بیا یه کمکی بکن. نمی‌خوایی که خوراکِ اون هیولا بشی، می‌خوایی؟
یا مشاهده هیولای مقابلم که خر‌خر‌کنان به هوا چنگ می‌زد و هوا را می‌بویید گفتم:
- نه، فکر نکنم دلم بخواد.
به محض پایانِ حرفم سریع به او نزدیک شدم و به تقلید از او پیچ‌های باقی‌مانده‌یِ دریچه‌‌یِ آهنی را باز کردم.
الکسیا در حالی که لوله اسلحه‌اش را به طرفِ هیولا نشانه رفته بود با فریاد کوتاهی خطاب به هر دوی‌مان گفت:
- عجله کنین، انگار بیناییش داره بر می‌گرده!
سخنش موجب شد شقیقه‌هایم با سرعت بیشتری ضربان بزنند، قلبم از شدت تپش به رعشه بیفتد و سرعت عملم را تا جایی که می‌توانستم بی‌توجه به خستگی مچِ دستم بیشتر کنم. این همه راه و سختی را تحمل نکردم که اکنون توسط این هیولا در چنین مکانی جانم را از دست بدهم. نه تا زمانی که هنوز دخترانم را نیافته بودم.
با باز شدن آخرین پیچ، دریچه با صدای جیغ‌مانندی باز شد، بوی هوای تازه از آن مثل نویدی از زندگی بیرون وزید و دل‌آشوبم را کمی پایین برد‌.
با صدایی که خوش‌حالی ضعیفی از آن موج می‌زد فریاد زدم:
- باز شد! زود باشین باید... .
ناگهان صدای دردناکِ شکسته شدنِ دیوار توجه‌مان را به خود جلب کرد. هیولا داشت با بدن شعله‌ورش راه خودش را باز و در حالی که چشمانِ خونینش را باز و بسته می‌کرد و مدام زمین می‌خورد آرام‌آرام به ما نزدیک می‌شد.
ارینا سریع به داخلِ دریچه خزید و بلند فریاد زد:
- همراهم بیایید!
سریع و بدون اتلاف وقت یکی‌یکی به داخل تونل تنگ خزیدیم. آخرین تصویری که از آن جهنم دیدیم، هیولایی بود که مثل شبحی سوزان به سمت ما می‌آمد.
***
( تونل تهویه)

هوایِ این‌جا سرد و نمناک و تونل انقدر تنگ بود که شانه‌هایم به دیواره‌های خاکی‌رنگ، پوسیده و زنگ‌زده‌یِ آن می‌سایید. از پشت سرمان، صدای نعره‌های هیولا هنوز با قدرت بالایی شنیده می‌شد، اما هر چه از او دور‌تر و فاصله‌مان را بیشتر می‌کردیم صدا‌ هم به همان اندازه به آرامی ضعیف و ناتوان به گوش‌مان می‌رسید.
الکسیا جلوتر از من در حالی که با ریتم تندی ناباورانه نفس‌نفس میزد گفت:
- امیدوارم... نتونه با بدنِ کشیده و بزرگش از این تونل عبور کنه وگرنه حسابی از دستت عصبانی میشم تیز‌دندون!
ارینا جوابی نداد و فقط با عجله به سمت جلو خزید. بازویِ لاغرِ دست چپش کمی پوسته‌پوسته شده بود و خونریزی ضعیفی داشت اما نه در حدی که بحرانی باشد. احتمالاً زخمِ دستش به خاطر ترکش‌های ناشی از انفجار به وجود آمده بود.
با لحن نگرانی پرسیدم:
- هِی؟ حالت خوبه ارینا؟ انگار زخمی شدی.
ارینا با بیرون دادن نفسش در حالی که سعی داشت ناله‌اش را پنهان کند خطاب به من گفت:
- چیزی نیست، فقط یه خراشِ... کوچیکه و به زودی هم ترمیم میشه... من با بدتر از این مواجه شدم، پس نگران نباش.
الکسیا با پوزخند کوتاهی گفت:
- مطمئنی؟ چون انگار ریتم نفس زدنت... چیزِ... دیگه‌ای رو میگه... .
ارینا نفسش را محکم بیرون داد و با فشردن دندان‌هایش بر روی هم ناله‌‌اش را متوقف کرد، سپس با صدایی که سعی داشت اطمینان از آن موج بزند گفت:
- آره، مطمئنم... فقط... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- اگه بخوایی می‌تونی وایسی تا زخمت رو درمان کنیم، ما با خودمون دارو و پانسبام داریم.
ارینا با لحن جدی گفت:
- اگه اون هیولا بتونه از این تونل عبور کنه یا زود‌تر از ما خودش رو به خروجی برسونه مرگ‌مون حتمیه. من حالم خوبه پس دیگه سوالی در این مورد نپرسید.
بر خلافِ خواسته‌ام سکوت کردم و پشت سر الکسیا سینه‌خیز به راه‌مان ادامه دادم. ردِ خونِ دستِ زخم شده‌یِ ارینا از مقابل چشمانم مدام عبور می‌کرد و ناله‌های او هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد.
***
بعد از دقایقی طولانی که مثل ساعت کِش می‌آمد، نور ضعیفی را در انتهای تونل دیدیم که مثلِ نور ماه از یک دریچهٔ کوچک به سمت‌مان می‌تابید و نوید آزادی و نجات از شرِ آن هیولا را در دلم روشن می‌ساخت.
با نزدیک شدن‌مان به نور، سپس دریچه‌ای که به محیطِ بیرون ختم می‌شد ارینا سر جایش ایستاد و گفت:
- باید این دریچه رو باز کنیم.
با فاصله گرفتن از ما بدنش را به حالتی درآورد که کفِ پا‌هایش روبه دریچه باشد، سپس با تمام نیرو محکم به دریچه کوبید، پس از چند ضربه کوتاه آن را با صدایی شبیه به صدایِ ریزش برف باز کرد و با این کار هوای آزاد اما دلگیری را به صورتمان هدایت کرد.
از لای دریچه به جلو خزید و راه را برای بیرون آمدن من و الکسیا باز کرد.
***
جنگل متروکه در سکوت شب غرق و مهِ غلیظی مثل کفن سفیدی بر روی جسد طبیعت همه‌جا را پوشانده بود.
ارینا اولین نفری بود که بیرون پرید. وقتی به ما نگاه کرد، چشمانش پر از چیزی بود که نمیتوانستم آن را بخوانم. ترس، پشیمانی، یا نقشه‌ای دیگر؟
الکسیا به محض خروج و فاصله گرفتنش از دریچه خطاب به ارینا با بی‌خبری و طوری که انگار منتظر نقشه‌یِ راه جدیدی باشد گفت:
- خب تیزدندون...حالا باید کجا بریم؟
ارینا شانه‌ای بالا انداخت و در حالی که با کف دست راستش ناله‌کنان جای زخمِ بازوی دست چپش را گرفته بود سرش را چرخاند، به نقطه‌ای دور در مه خیره شد و پاسخ داد:
- خب... جایی که اون هیولا نتونه ما رو پیدا کنه یا بهتر بگم، جایی که هیچکس نتونه ما رو پیدا کنه.
به محض خروجم از دریچه نفسم را بیرون دادم و پرسیدم:
- پس بی‌‌هدف بزنیم به جاده، درسته؟
ارینا گفت:
- آره، یه هم‌چین چیزی، من... .
ناگهان از پشت سرمان و داخل دریچه‌ای که از آن خارج شدیم، صدایی رعب‌آور بیرون آمد، صدا به گونه‌ای بود که انگار شخصی شدیداً خشمگین مثل ماری زخم‌خورده در پی انتقام بلند نعره می‌کشید. انگار هیولا توانسته بود از تونل هم عبور کند و هنوز دنبالمان بود.
الکسیا ناباورانه فریاد زد:
- خدایا! این جونور وحشی چرا دست‌بردار نیست؟!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
پاهایمان در گلِ خیس و نرمِ حاشیه جنگل فرو می‌رفت، گویی زمین با هر قدم می‌خواست ما را در خود ببلعد. مه غلیظ دید را به چند متری محدود کرده بود، و هر سایه‌ای می‌توانست آن هیولای شعله‌ور باشد که هنوز در جست و جویمان به هر جایی که می‌رفتیم سَرَک می‌کشید.
ارینا جلوتر از من و خواهرم با حرکاتی سریع و حساب‌شده به مسیری که نمی‌دانستیم ممکن بود به کجا ختم شود ادامه می‌داد.
خونریزیِ زخمِ بازویش پس از مدتی نسبتاً طولانی کمتر و حتی تا حدودی کامل متوقف شده بود.
صدای نفس‌هایش با ترس و نگرانی ترکیب شده بود و با هر نفسی که بیرون می‌داد سعی می‌کرد سرعتش را بیشتر و بیشتر کند.
گاهی پایش با گیر کردن به جسد یا ماشینی نابود شده که به طور ناگهانی در میانِ مِه غلیظ پدیدار می‌گشت می‌لغزید و تلو‌تلو‌خوران با حفظ تعادلش به راه ادامه می‌داد.
گاهی از دور صدای ریزش قلوه‌سنگ یا سقوط چیزی از بالای ساختمان شنیده می‌شد و گاهی هم صدایِ نعره‌یِ هیولایی که در تعقیب‌مان بود موجی از وحشت را به جانمان می‌انداخت.
ابر‌های سیاه مثل همیشه بر پهنه‌یِ آسمان فرمانروایی می‌کردند و تیرگی بر بیشتر محیطِ اطرافمان غلبه کرده بود.
شاید اگر نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه‌‌های وصل شده به لوله‌یِ مسلسل من و الکسیا نبود حتی نمی‌توانستیم چند قدم جلوتر‌مان را هم به درستی تشخیص دهیم.
ناگهان ارینا طوری که انگار از تعقیب و گریز خسته شده باشد سر جایش ایستاد، مدتی هوا را بویید و با چرخاندن سر، سپس اشاره دستش به نقطه‌ای در زمین گفت:
- اینجا... دریچه فاضلاب‌.
الکسیا با چهره‌ای درهم و متعجب به او نگاه کرد، سپس با لحن تردید‌آمیزی گفت:
- فاضلاب؟! قرار نیست که دوباره تویِ یه فضای بسته گیرمون بندازی؟ دفعه پیش خطر از بیخِ گوشمون رد شد اما این دفعه اگه هم‌چین ریسکی کنیم ممکنه که... .
ناگهان صدای خِش‌خِش شاخه‌ها از فاصله‌یِ دور و پشت سرمان حرفش را قطع و توجه همگی‌مان را به خود جلب کرد. هیولا داشت نزدیک می‌شد.
الکسیا قُر‌قُر‌کنان گفت:
- هیولایی به سر‌سختی و سمجی این ندیده بودم، برام سوالِ این وحشی حاضره واسه‌یِ شکارمون تا کجا پیش بره؟!
ارینا با چهره رنگ‌‌پریده‌اش در حالی که به نعره‌های هیولا گوش می‌سپرد با نگرانی بالایی گفت:
- بهتر نیست حرکت کنیم؟
الکسیا خواست چیزی بگوید اما من بی‌توجه به او سریع روی زانوهایم خم شدم و انگشتانم را لای دریچه فلزی و کهنه‌‌یِ فاضلاب قرار دادم، سپس با جدیت به نشانه تایید حرف ارینا گفتم:
- موافقم، فکر نکنم انتخابِ بهتری جز این داشته باشیم.
با فشاری محکم و بی‌توجه به صدای جیغ‌مانندی که از دریچه ساطع می‌شد تقلا‌کنان دریچه‌یِ مقابلم را بلند کردم و آن را کنار زدم.
به محض باز شدن دریچه بوی گند تعفن مثل موجی به صورتمان برخورد کرد و با سرعت از فضای داخل فاضلاب به هوا بلند شد.
الکسیا سریع نورِ چراغ قوه کوچکی که به لوله‌یِ اسلحه‌اش متصل بود را به فضایِ داخلِ فاضلاب ساطع کرد و طوری که انگار در تلاش باشد ما را از رفتن به درون آن منصرف کند با لحن تردید‌آمیزی گفت:
- حس خوبی نسبت به چیزی که ممکنه اون داخل باشه ندارم، ممکنه با چیز‌هایی بدتر از اون هیولا مواجه بشیم و اوضاع بدتر بِش... .
ناگهان ارینا با لحن جدی وسط حرفش پرید و گفت:
- من اول میرم.
بدون معطلی کفِ دستش را از زخمِ بازویِ چپش دور کرد، بدنش را چرخاند و با پایین رفتن از پله‌های نردبانِ خاک‌خورده و فلز‌رنگ به درون تاریکی خزید.
الکسیا با نگاهِ مشکوکی به پایین رفتن ارینا زل زد، سپس با دزدیدن نگاهش بند چرمی و سیاه‌رنگِ اسلحه‌اش را به شانه‌اش انداخت و با پایین رفتن از پله‌های نردبان در حالی که به درون تاریکی می‌خزید با لحنی که شک و نگرانی از آن موج می‌زد آرام و طوری که ارینا صدایش را نشنود روبه من گفت:
- واقعاً که... من می‌گم باید توی فضای باز بمونیم اون وقت این خانم داره به سازِ خودش می‌رقصه، دیگه دارم کم‌کم شک می‌کنم اون کسی باشه که ادعا می‌کنه، شاید... .
با اطمینان پاسخ دادم:
- اگه اینجا بمونیم، مطمئناً می‌میریم. شاید اون پایین شانسمون واسه زنده موندن بیشتر باشه.
الکسیا با لحن تمسخر‌آمیزی در حین پایین رفتن از نردبان خطاب به من گفت:
- زِکی... به همین خیال باش.
به محض پایین رفتنش بند چرمی و سیاه‌رنگِ اسلحه‌ام را به تقلید از خواهرم به شانه‌ام انداختم، چند قدم از پله‌ها پایین رفتم، دریچه را به سر جایش و بالای سرم برگرداندم و با آخرین نگاه به جنگل مه‌آلود آن را محکم بستم، سپس با چند قدم کوتاه به درون تاریکی خزیدم و به مانند الکسیا باقی‌مانده‌یِ راه را به پایین سُر خوردم.
نردبان آهنی زیر دستانم سرد و نمناک می‌لغزید، طوری که انگار نمی‌خواست ما را به اعماقِ فاضلاب پذیرا باشد.
در حین پایین رفتنم صدای الکسیا را شنیدم که گفت:
- امیدوارم بویِ گند این فاضلاب اون هیولا رو بتونه ازمون دور نگه داره، هر چند شک دارم این اتفاق بیفته.
با رسیدنم به کفِ زمین از نردبان چند قدم فاصله گرفتم و در میانِ شلپ‌شلپ کف پاهایم که به داخل آب کثیف و گندیده فرو رفته بودند پشت سرِ الکسیا به مسیری که توسط ارینا انتخاب شده بود ادامه دادم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
هوا مثل تنفس ریه‌های یک غول بیمار سنگین و مسموم بود و آب کثیف تا قوزک پاهایمان می‌رسید.
با هر قدم صدای چِلپ‌چُلوپِ ناخوشایندی ایجاد می‌‌شد و نور ضعیف چراغ قوه‌یِ من و خواهرم فقط چند متر جلوتر را می‌توانست روشن کند.
سایه‌های عجیبی روی دیوارهای خزه‌ زده پدیدار و به سرعت محو می‌شدند و در برخی‌جاها خون کهنه‌ و قهوه‌ای‌رنگ مقابل چشمانم بر روی دیوار‌ها جاری شده بودند‌.
با رسیدن‌مان به یک دو‌راهی در حالی که مردد سر‌ جایمان ایستاده بودیم الکسیا سکوت را شکست و با صدای بلندی که تمسخر از آن موج می‌زد گفت:
- حالا کدوم راه رو بریم؟
تونل به دو شاخه تقسیم می‌شد که مسیر سمت راست به تاریکی محض می‌رفت و مسیرِ سمت چپ با صدای چکیدن آب از سقف همراه بود.
ارینا هوا را بویید، سپس بدون تردید به سمت چپ اشاره کرد و با جدیت گفت:
- این طرف باید به ایستگاه پمپاژ قدیمی منتهی بشه. از اونجا می‌تونیم به سطح برسیم.
الکسیا با نگاهی که به ناباوری و تردید شباهت داشت گفت:
- مطمئنی؟ الان این موضوع رو فقط با بو کشیدن هوا فهمیدی؟!
ارینا با تکان دادن سرش حرف الکسیا را تایید کرد و گفت:
- آره، یه‌جورایی.
الکسیا ناباورانه‌تر از قبل گفت:
- با بو کردن؟! به خدا نقش بازی نکن، من... .
ارینا با لحن معترضانه‌ای روبه او فریاد زد:
- من نقش بازی نمی‌کنم، اگه بهم اعتمادی ندارید می‌تونید راهِ خودتون رو برید و... .
پیش از آن که اجازه بدهم دوباره دعوایی بین‌شان شکل بگیرد مسیری که توسط ارینا انتخاب شد را در پیش گرفتم و بلند فریاد زدم:
- هیولا دنبال‌ِ‌مونه، هر قدم که ازش دور‌تر بشیم یه قدم به ادامه زندگی‌مون نزدیک‌تر شدیم!
الکسیا معترضانه گفت:
- اما... .
وسط حرفش پریدم:
- مسیر رو ادامه میدیم!
نخست ارینا سپس خواهرم الکسیا بر خلاف میلش ما را از پشت سر دنبال کرد و در حالی که زیر لب قر می‌زد نورِ چراغ‌قوه‌اش را مانند من به مسیرِ تاریکِ مقابل‌مان انداخت.
***
هوا پر از بوی گوشت گندیده و مواد شیمیایی بود و آب‌های راکد مثل خون لخته‌شده هم‌چنان زیر پاهایمان چلپ چلوپ می‌کرد.
در حین این اتفاق صدایِ طعنه‌آمیز الکسیا را شنیدم که با بی‌حوصلگی گفت:
- اگه قرار بود یه روز تو فاضلاب بمیرم ترجیح می‌دادم مست باشم و بمیرم! نه این که با وجود خطری که ازش آگاه بودم خودم رو به کشتن بدم!
لحن حرفش به گونه‌ای بود که انگار ارینا داشت ما را به سمت تله‌ای مرگبار هدایت می‌کرد.
ارینا با صدایی که سعی داشت در آن اطمینان خاطر موج بزند خطاب به الکسیا گفت:
- نگران نباش، اگه طبق فرضیه احمقانتون خواستم شما رو بکشم تویِ فاضلاب این کار رو نمی‌کنم.
الکسیا با خنده تمسخر‌آمیزی گفت:
- نه بابا، بیا این کار رو هم بکن!
با صدای بی‌حوصله‌ای خطاب به هر دوی‌ِ‌شان گفتم:
- میشه تمومش کنین؟
الکسیا با قطع کردن خنده‌اش گفت:
- نه، فکر نکنم برادر.
بی‌‌توجه به صدایِ چکه کردن آب و دعوای آن‌ها به مسیرِ تاریک ادامه دادم، از کنار پله‌های خون‌آلود و خزه‌زده‌ای که به یک درِ مشکی‌رنگ و بسته ختم می‌شد عبور کردم و نگاهی به سقفِ تاریک و نمناکِ بالای سرم انداختم.
***
راهروهای تنگ و تاریک با قوس‌های سنگی که مثل دنده‌های یک غول مدفون از سقف آویزان بودند آنها را به پیش می‌برد. روی زمین اجساد نیمه‌ سوخته‌ای با بدن‌های پاره‌پاره، از هم‌ پاشیده و خونین به حال خود گوشه‌ای رها شده بودند و مثل مردگانی با گور‌های دسته‌جمعی که روی هم تلنبار شده باشند به نظر می‌رسیدند.
دور و اطرافِ اجساد مگس‌ها و پشه‌ها در هوا چرخ می‌زدند و صدای وز‌وز‌شان در گوش‌هایم با ریتم آرامی می‌پیچید.
به آرامی چند قدم جلو رفتم، سر جایم ایستادم و ناباورانه با چشمان تنگ شده‌‌ام به جسدی که گوشه‌یِ دیوار و به حالت نیم‌خیز زمین افتاده بود زل زدم.
زن جوانی با موهای بِلوندِ رنگ‌ و‌ رو رفته، دندان‌هایی کثیف و نیمه‌خراب و زبانی از وسط قطع شده.
در حالی که نگاهم روی چشمانِ خونین و بی‌حسش قفل شده بودند با لوله اسلحه‌ام به او اشاره‌ای کردم و مضطربانه گفتم:
- این یکی، انگار تازه مرده.
ارینا به من و جسد نزدیک سپس روبه‌رویِ جسدِ زن خم شد و در حالی که گردنبندش را بررسی می‌کرد با لحن جدی گفت:
- احتمالاً یکی از کارمندای آزمایشگاه بوده باشه. فکر کنم برای حفظ جونش و حینِ فرار به اینجا پناه برده اما آزمایشاتی که رویِ بدنش انجام شده اجازه ندادن زیاد زنده بمونه! عجیبه، سابقه نداشت وینتر همکار‌هاش یا کسایی که بهش کمک می‌کنن رو هم به سرنوشت قربانی‌هایی که روشون آزمایش‌ها انجام می‌شدن دچار کنه!
با لحن کنجکاوانه‌ای گفتم:
- از کجا انقدر مطمئنی؟ یعنی میگی این زن ممکنه به خاطر سرپیچی از رئیسش به چنین اتفاقی دچار شده باشه؟! شاید فقط... .
ارینا نگاهی به من انداخت و با جدیت گفت:
- من به خاطر آزمایشاتی که روم شده حسِ بویاییم تغییر کرده، طوری که از طریقش می‌تونم بعضی‌وقتا بخش کوچیکی از خاطرات و حوادث یه شخص یا مکان رو تویِ ذهنم با بو کشیدن به یاد بیارم! این شخص هر کی که بوده مطمئنم یه آدم معمولی نبوده، شخصِ مهمی بوده که وینتر چندان به زنده بودنش علاقه‌ای نداشته. پس... .
نفسم را بیرون دادم، وسط حرفش پریدم و گفتم:
- پس، می‌گی وینتر این زن رو تبدیل و بعدش هم به طریقی اون رو به قتل رسونده تا کسی از گندکاری‌هاش آگاه نشه؟ اما کِی؟ قبل یا بعد از نابودی؟ این جسد با وضعیتی که داره به احتمال سه یا چهار روز پیش سر از این‌جا درآورده.
ارینا نیشخند تلخی زد و گفت:
- نه فقط به خاطر حفظ اسرار نبوده! چیز دیگه‌ای در میون بوده.
کنجکاوانه پرسیدم:
- مثلاً چی؟
ارینا با اشاره دست به دهانِ جسد گفت:
- یه نگاه به دندون‌های تیزش بنداز! درست مثل دندون‌های منه با این تفاوت که پیش از حد بلند هستن! این شخص احتمالاً وقتی مثل من تبدیل به یه موجود آزمایشگاهی شده بدنش چندان و اون‌طوری که باید با ویروس سازگاری پیدا نکرده، واسه‌یِ همین، فکر کنم بعد از تبدیل شدنش این‌جا رهاش کردن تا خودش کارِ خودش رو تموم کنه یا خوراک انسان‌های آزمایش شده‌یِ قوی‌تری بشه!
سخنش با موجی از ترس و وحشت بدنِ استخوانی‌ام را به لرزه انداخت و باعث شد چند قدم از جسد مقابلم فاصله بگیرم.
هم‌زمان با این اتفاق الکسیا با کنایه‌یِ نیش‌داری پوزخند‌زنان گفت:
- خب... انگار آقای وینتر جدا از قربانی‌هاش دوست و همکار‌هایِ نافرمانش رو هم خیلی دوست داره... مخصوصاً وقتی به مرگ‌‌شون نزدیک میشن.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بی‌توجه به اجساد از کنار تعداد دیگری جسد که شاید در گذشته همکار سابق رئیسشان وینتر بوده‌اند عبور کردم.
برخی پا‌های خونین، دراز و کشیده‌ که تیغ‌هایی تیز از آن‌ها بیرون زده بود داشتند و برخی چهره‌شان در اثر گذشت زمان کاملاً از بین رفته بود‌ و موش‌ها بر روی آن‌ها رفت و آمد می‌کردند‌.
روی بخش‌هایی از دیوار لکه‌های خونِ کفِ دستی نقاشی شده وجود داشت که کهنه به نظر می‌رسید و به درخواست کمک کردن شبیه بود‌. چه بر سر این اجساد آمده بود؟
***
با سُر خوردن از داخل تونلِ خیس به پایین پریدیم و بی‌توجه به صدایِ فرود محکمِ کفِ پایمان بر روی آبِ گل‌آلود و کثیف قدم‌زنان و محتاطانه به مسیر ادامه دادیم.
تاریکی، سکوت و هراس از پیدا شدن هیولا در پشت سرمان هم‌چنان در کمین ما بود و هم‌چنان مصمم و جدی به جلو پیش می‌رفتیم.
ارینا در حین بو کشیدن هوا سرگیجه‌اش را کنترل کرد و با لحن مطمئنی گفت:
- فکر نکنم تا رسیدن به ایستگاه پمپاژ زیاد راهی مونده باشه، فقط باید... .
ناگهان از پشت سرمان صدای مهیبی پیچید، صدایی شبیه به حرکت یا برخورد فلزی کهنه که روی فلز دیگری کش می‌آمد و چیزی از بالا آرام‌آرام و خر‌خر‌کنان از پله نردبان زنگ‌زده‌ای پایین می‌رفت. صدا فقط می‌توانست به یک چیز تعلق داشته باشد، چنگال‌های خونینِ هیولای تعقیب‌کننده‌مان.
انگار هیولا توانسته بود زودتر از آن‌چه که فکرش را می‌کردیم خودش را به ما برساند.
به ناگاه صدایی شبیه به برخورد مهیبِ کفِ دست و پا بر روی آب کثیف از دوردست و درون تاریکی در اطرافم ساطع شد و نعره‌ای بلند و کر‌کننده جایِ آن را گرفت.
وحشت‌زده به مانند الکسیا و ارینا به پشت سرم که صدا‌ها از آن ساطع می‌شدند نگاهی انداختم، سپس سرم را چرخاندم و دوان‌دوان با دنبال کردن ارینا و خواهرم بلند فریاد زدم:
- بدویین!
الکسیا در حین دویدن نگاه تندی به ارینا انداخت و با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- انگار نوکرِ منفورترین آدم زندگیت تا دخلمون رو نیاره ولکن نیست.
ارینا نفس‌زنان پاسخ داد:
- شاید چون به رئیسش رفته!
الکسیا ناباورانه با لحن تمسخر‌آمیز‌تری گفت:
- یعنی وینتر در این حد حروم‌زداست؟
ارینا پاسخ داد:
- چطوره وقتی دیدیش از خودش بپرسی؟ البته فکر نکنم دلت بخواد ببینیش چون... .
وسط حرفش پریدم گفتم:
- امیدوارم وقتی به سطح رسیدیم نقشه‌ای برای فرار از دستش داشته باشی؟
ارینا نا‌باورانه نگاهی به من انداخت، سپس با دزدیدن نگاهش با صدایی تمسخر‌آمیز پاسخ داد:
- تنها نقشه‌ای که به ذهنم می‌رسه فقط اینه که دعا کنیم اون هیولا دستش بهمون نرسه!
الکسیا با خنده کوتاهی نفس‌زنان خطاب به من گفت:
- وای چه نقشه‌یِ خوفناکی، نمی‌خوای یکم چاشنی هم بهش اضافه کنی، مثلاً مثل فداکاری و این موارد یا... .
ارینا وسط حرفش پرید و گفت:
- متاسفانه خیر، چاشنی اونم از این نوعش واسم ضرر داره.
***
دوان‌دوان در آب کثیف پیش می‌رفتیم، پاهایمان هر لحظه در لجن گیر می‌کرد و صداهای پشت سر هر لحظه به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
ناگهان ارینا ایستاد و با اشاره به سمت چپمان بلند فریاد زد:
- این‌طرف! عجله کنین!
مسیری که به آن اشاره کرده بود دیواری کوتاه و خزه‌زده از میله‌های آهنی بود که مثلِ مانعی عمل می‌کرد. بخش وسیعی از بالا‌تنه‌یِ دیوار تخریب شده بود، به گونه‌ای گه می‌توانستیم با عبور از آن مسیر‌مان را ادامه دهیم.
بی‌آنکه وقت را تلف کنیم وارد عمل شدیم، با بدن‌هایی لرزان پرش کوتاهی برداشتیم و از دیوار بالا رفتیم، سپس به سرعت پایین پریدیم و از میان میله‌ها خود را به آن طرف رساندیم.
چند قدم از دیوار فاصله گرفتیم و نگاهی به آن انداختیم.
ناگهان هیولا با ضربه‌ای مهیب به میله‌ها کوبید و با چهره‌ای اخم‌آلود و چین‌خورده نعره‌زنان چنگال‌های خونین و بدنِ نیمه‌سوخته‌اش را به ما نشان داد.
از چشمانِ زغال‌مانندش که مثل کاسه‌های خون شده بودند شرارت، خشم و کینه‌یِ عمیق می‌بارید. طوری که انگار عطش کشتن داشت و تا به آن نمی‌رسید تسلیم نمی‌شد.
میله‌ها برای لحظه‌ای کوتاه خم شدند اما با وجود کهنگی هم‌چنان مقاوم بودند و شکستن‌شان زمان می‌برد.
ارینا بدون اتلاف وقت ما را به جلو هدایت کرد، سپس هوا را بو کشید و با اطمینان گفت:
- تا پنج دقیقه‌یِ دیگه به ایستگاه می‌رسیم. اونجا راه خروج داره.
***
نفسم به سختی بالا می‌آمد و ریه‌هایم از شدت خستگی می‌سوخت. پا‌هایم ناله می‌کردند و ریتم تنفسم کند شده بود.
ارینا با کمک الکسیا نفس‌زنان و با سرعت درب نیمه‌بسته‌یِ مقابلم را با ضرباتِ شانه‌اش باز کرد و وارد اتاق شد.
به محض ورودش امیدوارانه فریاد زد:
- رسیدیم! باید... .
ناگهان لحن صحبتش نا‌امیدانه شد:
- لعنتی... لعنت بهش... ایستگاه... .
مضطربانه وسط حرفش پریدم و پرسیدم:
- چی شده؟
وقتی از مقابلم کنار رفت با صحنه‌ای هولناک روبرو شدم و نگرانی عمیقی به جانم افتاد.
ایستگاه پمپاژ تخریب شده بود و تنها راه خروج یک لولهٔ عمودی شبیه به نردبانی زرد‌رنگ، زنگ‌زده و تنگ بود که به سطح می‌رسید. شاید حداقل ده متر از مسیر لوله را باید طی می‌کردیم تا بتوانیم از فاضلاب خارج شویم.
ناگهان از پشت سر صدای شکسته شدن میله‌ها در گوش‌هایم پیچید و نعره‌ای که تهدید و نفرت از آن موج می‌زد قلبم را به لرزه انداخت.
اکنون هر سه‌مان فقط دو راه برای انتخاب داشتیم، بالا رفتن و ادامه مسیر یا مرگی دردناک توسط آن هیولای خون‌خوار.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
لوله‌یِ عمودی مثل بیماری روبه مرگ که در حال خفگی باشد تنگ و نَمور بود و در میانِ چنین وضعیت طاقت‌فرسایی دستانم با عجله روی پله‌های آهنی زنگ‌زده می‌لغزید.
نفس‌هایم را با تحمل خستگی بدنم بریده‌بریده بیرون می‌دادم و هر لحظه انتظار شنیدن صدای پرش هیولا از پایین را می‌کشیدم.
ناگهان ارینا که جلوتر از ما بود با برخورد نگاهش به پایین سریع چشمانش را دزدید و در حالی که سعی می‌کرد سرعتش را بیشتر کند از بالا بلند فریاد زد:
- سریعتر! اون داره میاد!
صدای برخورد چنگال‌های تیز و کشیده‌ شدن مداوم آن‌ها بر روی بدنه‌یِ فلزی لوله‌ای که مشغول بالا رفتن از آن بودیم با جیغ‌های گوش‌خراشی از پایین و فاصله‌ای دور در گوش‌هایم شنیده می‌شد و لرزش دستانم را بیشتر می‌کرد.
به مانند ارینا هر دو سرعت‌ عمل‌مان را تا جایی که می‌توانستیم بالا بردیم و مسیر باقی‌مانده را بدون استراحت و توقف کوتاهی نفس‌زنان طی کردیم.
با رسیدن‌مان به سطح از لوله نردبان‌مانند فاصله گرفتیم با صحنه‌ای غیرمنتظره مواجه شدیم.
صحنه‌ای که در آن داخلِ حیاط خلوت یک کارخانهٔ متروکه کاغذ‌سازی قرار داشتیم، همه‌جا پر از وسایلِ سنگین و مخصوص بود، سقف فلزیِ مار‌پیچ‌مانند پوسیده، تکه‌تکه و خزه‌زده به نظر می‌رسید و از لای ترک‌ها و ویرانی‌های عمیقش ابر‌های تاریک و سایه‌های وحشتناک‌شان قابل مشاهده بودند.
ارینا محیط مقابلش را که با میز‌های چپ شده، خونین یا از بین رفته تزئین شده بود بررسی کرد، سپس هوا را بو کشید و زیر لب گفت:
- بچه‌ها، فکر کنم این‌جا... .
ناگهان زمین لرزید و غرشی کر‌کننده و عمیق که در آن خشم و عطش کشتن جاری بود از دل تاریکیِ اطراف‌مان برخاست.
صدا از پشت سر می‌آمد، وقتی هر سه با چرخاندن سر و بدن‌مان به منبع صدا زل زدیم کوهی از زباله‌های صنعتی و کاغد‌های مچاله‌شده را دیدیم که پشت آن موجودی عظیم قد علم کرده بود، خرسی جهش‌یافته با چشمانی خون‌آلود، بدنی خط‌خطی و زخم‌خورده با مو‌های سیاه،فکی پر از دندان‌های بلند و خنجر‌شکل، دهان و پیشانی چین‌خورده و عضلاتی که زیر پوست کِرم‌رنگش مثل مار می‌پیچید. پنجه‌هایش به اندازهٔ کمان‌های جنگی بود و چیز‌هایی تیز و بلند شبیه به دُمِ عقرب در حالی که به جایی‌جایِ بدن بزرگش متصل شده بودند مدام در هوا تکان می‌خوردند و دلم را از ترس خالی می‌کردند.
الکسیا در حالی که به مانند من و ارینا نفسش را در سینه حبس کرده بود محتاطانه چند قدم عقب رفت، سریع لوله اسلحه‌اش را به سمت هیولای غول‌پیکر مقابل‌مان نشانه گرفت و با لحنی که نفرت، خستگی و بی‌تابی از آن موج می‌زد بلند فریاد کشید:
- خدایا... این دیگه چی می‌گه؟
هوا سنگین بود و همه بدون کلمه‌ای حرف از شدت ترس خفه و سر جای‌مان خشک شده بودیم. خرس در حالی که نگاهِ عصبی و خونینش روی ما قفل شده بود با بینی بزرگش هوا را بو کشید و آرواره‌هایش را در حالی که رشته‌های بزاق بین دندان‌های خنجرمانندش آویزان بود از هم باز کرد.
نفس بوی مرگ‌ می‌داد و نوع نگاهش پر از گرسنگی و کینه بود، طوری که انگار عطش کشتن داشت.
پس از مدتی کوتاه روی پا‌هایش ایستاد، سپس نعره تیز و بلندی سر داد، نعره‌ای که نشان می‌داد قصد دارد به طرف‌مان یورش ببرد و تهدید‌آمیز به نظر می‌رسید. پیش از آن که نعره‌اش به پایان برسد ارینا نگاه سریعی به اطراف‌مان انداخت سپس با سرعت و دوان‌دوان به سمت مخزن فلزی شکسته‌ای دوید و فریاد زد:
- اینجا! کپسول‌های گاز!
بی‌آنکه چیزی بگوییم او را از پشت سر دنبال کردیم، هم‌زمان با این اتفاق صدای قدم‌های تند و سنگین خرسِ جهش‌یافته و برخورد محکمِ بدنش به وسایل اطراف‌مان در گوش‌هایم پیچید و رگ‌هایم را منجمد کرد.
مقابل‌مان سه کپسول گاز قدیمی با شیر‌های زنگ‌زده قرار داشت که هر چند کهنه بودند اما هم‌چنان سالم به نظر می‌رسیدند.
در میانِ نعره‌های خرس جهش‌یافته صدای هیولای فاضلاب هم از لولهٔ زیرزمین به گوش می‌رسید و نوید نزدیک شدنش را می‌داد.
ارینا با لرزش شدیدی نفسش را بیرون داد، سریع و هُل‌کنان شیر یکی از کپسول‌ها را باز کرد و روبه من و خواهرم با لحنی مضطرب و جدی گفت:
- وقتی کپسول رو پرتاب کردم، به طرفش شلیک کنید!
خرس فاصله چندانی با ما نداشت و با سرعت در حال نزدیک شدن بود.
الکسیا ناباورانه پرسید:
- اینم یکی از آزمایش‌های وینترِ؟!
ارینا بی‌توجه به سوالش سریع و با تمام نیرو کپسول را به سمت خرس که با گام‌های سنگینی در حالِ نزدیک شدن بود و از بوی ما مست به نظر می‌رسید پرتاب کرد و فریاد‌زنان گفت:
- حالا! یا نابودی یا مرگ!
به محض این اتفاق هم‌زمان با خواهرم لوله‌یِ مسلسلم را نشانه رفتم و بدون اتلاف وقت به مانند او با کشیدن ماشه شلیک کردم.
صدای غرشِ گلوله‌ها در گوش‌هایم پیچید، سپس به محض قطع شدنش جرقه‌ای در تاریکی درخشید و گاز با تمام نیرو در هوا شعله‌ور شد.
آتشی عظیم مقابل چشمانم پدیدار گشت و مثل اژدهایی گرسنه به سمت خرس حمله‌ور شد، بخشی از بدن و مو‌هایش را به کمکِ شعله‌های عظیمش سوزاند و او را وادار کرد تا از سر درد و نفرت عمیقی که داشت نعره‌یِ بلند و ترسناکی سر بدهد، نگاهی تندی به ما بیا‌اندازد و خطرناک‌تر از قبل دیوانه‌وار به سمت‌مان حمله‌ور شود.
در حین این اتفاق ارینا نگاهی به باقیه کپسول‌ها انداخت و بلند‌تر و جدی‌تر از قبل فریاد زد:
- دوباره! این بار همه رو باهم منفجر می‌کنیم!
الکسیا خنده بلندی سر داد و با هیجان بالایی نیشخند‌زنان داد زد:
- من میمیرم واسه آتیش‌بازی!
دو کپسولِ باقی‌مانده را به کمک ارینا همزمان پرتاب و با سرعت به طرف‌شان شلیک کردیم. لحظه‌ای کوتاه انفجار مهیبی گوش‌های‌‌مان را کر کرد و هوا را به همراهِ خودش لرزاند، سپس با پایان یافتنش خرس را که تنها چند قدم با ما فاصله داشت در آتش عظیمی شعله‌ور کرد و او را وادار ساخت تا با نعره‌ای ترسناک به سمتی یورش ببرد، غرش‌کنان با ضربه و صدای کر‌کننده‌ای راهش را از میان دیوارِ آجریِ کارخانه باز کند و راه خروجیِ بزرگی را در مقابل‌مان به وجود بیاورد.
با ناپدید شدنش دهان‌مان را آرام و ناباورانه باز کردیم تا نفس راحتی بکشیم اما صدای هیولای اول از زیر‌زمین ما را از این کار منصرف و ترس شدیدی را به جان‌مان انداخت.
صدا‌ها بلند‌تر می‌شد و نشان می‌داد که هیولا در حال نزدیک شدن به ما بود.
ارینا دوان‌دوان به طرفِ راهِ خروجی که روی دیوار ایجاد شده بود رفت و در حالی که با علامت دست از ما می‌خواست او را دنبال کنیم مضطربانه گفت:
- زود باشین! تا نیومده بالا باید بزنیم به چاک!
همراه با الکسیا قدم‌های تندی برداشتیم به سمت شکاف دیوار دویدیم و وارد کوچه‌های تاریک شهرِ ویران و متروکه شدیم. جایی که هر سایه می‌توانست دشمن جدیدی برای‌ ما باشد.
 
بالا