همیشه عادتی داشتم که انگار روح من را به بند کشیده بود؛ عادتی که میگفت هر مشکلی که در چشمهای اطرافیانم میدیدم سهم من است و هر زخمی که بر دلشان مینشست باید به دست من درمان شود. آنقدر غرق در حل کردن و فکر کردن به غصههای دیگران شدم که یادم رفت من هم دلی دارم و زخمی به روی آن
هر بار که کسی خم...