یک روز دختری را دیدم که غم در نگاهش موجی خروشان ساخته بود.
از او احوالش را پرسیدم گویی چون مرا غریبه میدانست سکوت کرد و حرفی نزد. چندین روز بعد او را برای بار دوم ملاقات کردم و این بار من دیگر غریبه نبودم، شاید هم او دیگر مقاوم نبود.
همان نگاه، همان موجِ خسته، اما این بار چیزی میان چشمهایش بود که قبلا نبود. انگار فهمیده بود اگر قرار است سکوت کند، حداقل کسی هست که معنای سکوتش را گم نکند. نشست روبهرویم، آرام، مثل کسی که مدتها دنبال پناهی میگشت و تازه به آن رسید بود.
گفت هنوز دردهایش همان است، فقط دیگر توان پنهان کردنشان را ندارد. گفت بعضی روزها آدم دلش میخواهد فقط یکی باشد که بگوید «میبینمت» نه «قوی باش». من چیزی نگفتم؛ نمیخواستم زخمهایش را با نصیحت خطخطی کنم. فقط نگاهش کردم، همانطور که روز اول نگاهش کرده بودم، اما این بار او نگاهش را پس نکشید.
شاید ما آدمها همینقدر سادهایم. کافی است یک نفر، فقط یک نفر، موقع فرو ریختنمان کنارمان بنشیند تا دیوارها کمی ترک بخورد و تاریکی کمی عقب برود. آن روز فهمیدم گاهی دومین ملاقات، همان اولینی است که واقعا اتفاق میافتد.

واکنشها[ی پسندها]: دلارام