پشت پرده مصاحبه با نویسنده اهورا مهر | قسمت ۷ پشت پرده قلم

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
بسم الله الرحمن الرحیم
1759353577998.jpeg
سلام سلام سلام خدمت همه‌‌ی شما عزیزان. خیلی خوش اومدید به برنامه خودتون. در خدمت شما هستیم با فصل دوم برنامه‌ی پشت پرده‌ قلم؛ جایی که ما قفل رازهای نویسندگان رو می‌شکنیم.
امروز مهمان بنده کسی هستن که مشهورن به نگاره‌های اساطیری‌شون. هم‌چنین بهتره اشاره کنم ایشون اولین مهمان آقای من هستن (نه! مهمان آقامون نیستن، یعنی دیگه اینو خواجه حافظ شیرازی هم میدونه بنده مجردم، منظورم اینه اولین مهمان ما هستن که مذکر هستن؛ بله)
خب خیلی منتظرتون نمیذارم. مطمئنم مشتاق مصاحبه‌ی آقای مهر هستید. (بازم آقای مهر! مائده خانم کاری که شما با من کردی چنگیز خان مغول با... بیخیال!)
یک نکته‌ای رو هم یادآور بشم که با شروع فصل جدید سوال‌هامون هم تغییر کرده و جذاب‌تر شده. پس خیلی معطل‌تون نمیذارم و دعوت میکنم از آقای اهورا مهر:
@AHOORA

- سلام آقای مهر.خیلی خوش اومدید. لطف می‌کنید خودتون و آثارتون رو معرفی کنید.

- سلام. ممنونم. اهورا هستم ۲۵ سالمه متولد تهرانم، تنها رمانم که الان در حال تایپه سایه‌ی خاکستره.

- خیلی هم عالی! پس یعنی قبل از سایه‌ی خاکستر سابقه نویسندگی نداشتین؟ نه دلنوشته، نه داستانک و نه هیچی؟

- داشتم، زیادم دست به قلم شدم؛ ولی هیچوقت جایی منتشر نکردم یا بخوام بنویسم توی بقیه پلتفرم‌ها. شخصی نگهشون داشتم اون قدیمی‌ترهاشونم یا گم کردم یا سوزوندم.

- چه رفتار دلنشینی داشتین با نوشته‌هاتون! خب چرا برای اولین رمان‌تون سراغ فضای اساطیری رفتین؟ این بیشتر فرار از واقعیت بود یا جنگیدن باهاش؟

- چون به نظرم از بقیه بهتر بود و دفتری که رمانمو توش نوشتم هنوزم دارم؛ میتونم اگه چیزیو از روند داستان یادم رفت دوباره روش نگاه کنم. یه جورایی فرار از واقعیت و پناه آوردن به دنیاییه که خودت درستش کردی و برای من حس خوبی داره. با واقعیت نمیشه جنگید ولی میشه ازش فاصله گرفت و توی دنیایی که خودت دوس داری غرق شی.

- دیدگاه جالبیه! پس توی نوشته‌های شما گویا چیزهایی هست که دل‌تون میخواسته در واقعیت هم باشه. خوندن رمان‌تون فکر می‌کنم برا خیلی‌ها واجب شد. وقتی کاراکترهاتون رو می‌نویسید، بیشتر حس می‌کنید دارید «پیشگویی» می‌کنید یا «داستان‌سازی»؟

- داستان سازی

- چقدر قاطع! رمان‌تون قراره حقیقتی درباره خودتون رو پنهان کنه یا آشکار؟

- از چند نفر شنیدم شخصیت آراز مثل خودمه(که باهاش موافقم)

- پس اگه آزار مثل یک افشاگری میمونه، آریا چطور؟ حس می‌کنید اون هم از بخشی از خودتون خلق شده یا نه؟

- آریا بیشتر یه شخصیت محافظه‌کار داره و بیشتر زورش توی بازوشه. مرد جنگه ولی آراز همه چیو با تاکتیک جلو می‌بره در عین حال که قویه

- چقدرم هندونه میذارن زیر بغل آراز خان :) اگه قرار باشه فقط یک نفر (و نه بیشتر) رمان‌تون رو بخونه، ترجیح میدین اون فرد چه کسی باشه؟

- @نفس.

- من دیگه نمی‌کشم. چطور ممکنه همه‌ی مهمان‌های این برنامه مخاطب خاص داشته باشن :/ نکنه من اضافی‌ام؟ حالا بعداً درموردش فکر می‌کنیم. خب به نظرتون رمان‌تون بیشتر به «اتفاقی که افتاده» شبیهه یا «اتفاقی که آرزو داشتین بیفته»؟


- سوال خوبیه. دومی. چون ممکنه تو واقعیت برات اتفاقای خوبی نیفته ولی میتونی رمانو اونجوری که خودت دوست داری بنویسی و اتقاقایی که ارزو داشتی بیفته برات رو توش جا بدی.

- معلومه سؤالای ما خوبه؛ وگرنه این همه طرفدار نداشتیم که! (حالا من از کلمه ایش استفاده نمی‌کنم ولی شما بگیرین مطلبو) اگه قرار بود برای رمان‌تون سنگ قبر طراحی بشه، روش چی می‌نوشتین؟

- سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری فرمودند… چه میدونم این چه سوالیه

- مرا به سخره نگیر جوان :/ اینجا فقط من به سخره می‌گیرم :/ منظورم مرگ رمانه. بذارین این‌طور بپرسم؛ اگه روزی رمان‌تون بمیره، چطور براش سوگواری می‌کنید؟

- این سوالت برام ناواضحه همچنان

- چطور ممکنه :/ بذار قبل از این سوال یه چیز دیگه بپرسم؛ به نظرتون چطور میشه که یه رمان می‌میره؟

- یه رمان وقتی میمیره که دیگه کسی نخوندش و از ذهن‌ها هم پاک بشه

- احسنت (اشک شوق) حالا اگه رمان‌تون به این روز بیفته چطور در وصفش روی سنگ قبرش می‌نویسید؟

- بازم نمیدونم چیزی به ذهنم الان نمیاد

- خب ما می‌تونیم منتظر بمونیم :)

- اینو کلا حذف کن به نظرم سوال چرتیه

- هوف! یه آب‌ قند برا من بیارین دوستان پشت صحنه. سکته نکنم صلوات! خب کدوم بخش از نوشته‌هاتون رو حاضر نیستین هیچ‌وقت به کسی نشون بدین؟

- بخشای +۱۸

- استغفرالله! سلام من خدمت وزارت ارشاد، بفرمایین ناهار در خدمت باشیم :) چوب نکنن تو آستین‌مون فقط، سکته نکردن من پیشکش. تا حالا حس کردین دارین برای خودتون می‌نویسین یا برای کسی که هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنین؟

- برای خودم:/

- حالا این پوکر به این غلظت هم نیاز نبود ولی باشه فهمیدم با سوال حال نکردین -_- اگه قرار باشه یک نفر فقط یک فصل از رمان‌تون رو بخونه، کدوم فصل رو انتخاب می‌کنید و چرا؟

- فصل بندیش نکردم و اگرم بخوام نشون بدم خب الان نمیتونم بگم ،چون به اون بخش مد نظرم نرسیده.

- خیلی هم عالی! اگه نوشتن شما رو لو می‌داد، چه چیزی رو درباره‌اتون برملا می‌کرد؟


- اینکه چقدر افکارم آشفته‌اش و نمیتونم تمرکز کنم و یه چیو اونجوری که واقعا میتونم، بنویسم

- این آشفتگی حس می‌کنید بیشتر تو کدوم شخصیت‌تون نمود پیدا کرده؟

- توی مواقعی که میخوام در مورد احساسات کاراکتر بنویسم. یا توی موقعی که یه جزییاتی دقیق توی ذهنمه و یادم میره روی ورق بیارمش یا به اندازه‌ای که میخوام خوب از آب در نمیاد

- حس بدیه واقعاً! وقتی به آینده نگاه می‌کنید، بیشتر می‌ترسین که کسی نوشته‌هاتون رو نخونه یا اینکه بخونه؟

- بیشتر دوس ندارم کسی بخونه. ولی اون چیزی که توی عموم قرار میدم مسلما دوس دارم خونده بشه

- میتونیم بگیم اینطوریه که بیشتر احساس دِین می‌کنید نسبت به نوشته‌اتون؟ چون دوست ندارین خونده شه ولی با این وجود تو فضای عمومی میذارین.

- نه احساس دین که نه ولی چیزی که خودم دوس ندارم و فقط یه جورایی درد دلمو رو کاغذ بیان میکنم مسلما نمیام عمومی کنم ولی اون چیزی که ایده‌اش تو ذهنم شکل گرفته و براش دارم وقت میذارم دوست دارم دیده بشه

- درسته، میفهمم! تصور کنید همه نوشته‌هاتون یه شب بسوزن؛ چه جمله‌ایه که هنوز توی سرتون باقی می‌مونه؟

- اگه از نوشته هایی باشه که جمع کردم:
هرکه را می‌خوانم از یاران ایام جوانی
خاک پاسخ می‌دهد زان سوی مرز زندگانی
(شعری که جناب ابتهاج برای فوت استاد شجریان نقل کرد ولی شاعر اصلیش ملک الشعرای بهاره)
از نوشته های خودم: هیچی


- چه شعر قشنگی :_) خیلی لطف دارینا نسبت به نوشته‌هاتون، سوزوندن، گم کردن، اینم که از این :/ تا حالا شده با کاراکترتون بحث کنید و ببازید؟

- نه ادم مگه با کاراکتر بحث میکنه:/

- تا به حال نشده با عقاید شخصیتی که خلق می‌کنین دچار مشکل بشین؟ مثلا من با قابیل تو جنگم.

- نه

- دوستان پشت صحنه هرچه سریع‌تر یه دمنوش گل گاو زبون بیارید، البته اگه زنده موندن من براتون مهمه! اگر رمان‌تون یه پنجره بود، رو به کجا باز می‌شد؟

- رو به قصری که آراز توش ساکنه

- قصر آراز بهتون چه حسی میده؟ جایی که دوست داشتین باشین یا جایی که میخواین ازش فرار کنید؟

- چون‌ مربوط‌ به پارتاییه که بهش نرسیدیم چیزی نمیگم.‌ فقط میگم که خود آراز همیشه ازش فراری بوده

- شما چطور؟ شما هم مثل آراز هستین یا نه؟

- من خالق آرازم پس طبیعیه که یه سری ویژگی‌های خودمو توی شخصیت اون قرار بدم اما خب از روی خودم کپی برداریش نکردم تمام و کمال. (اون شبیه من باشه منم ینی شبیه اونم این چه سوالیه آخه مومن)

- این گل گاو زبون چی شد؟ مشخصه دوستان پشت صحنه دل خوشی از من ندارن، مار تو آستینم پرورش می‌دادم (help me) باشه حالا چرا حرص میخورین :) من احساس‌تون نسبت به قصر رو پرسیدم که یعنی شما هم احساس‌تون به قصر مثل آرازه یا نه؟

- اسپویل نمیکنم. نه من قصرشو دوس دارم

- اسپویل نخواستم که :/ باشه باشه بیخیال، ممنونم ازتون :) خب اگه قرار بود نوشتن بهتون فقط یک چیز یاد بده، اون چیز چی بوده؟

- اینکه بحث حرف که میشه همه میتونن ایراد بگیرن ولی موقع نوشتن میبینی سخت تر از اون چیزیه که فکر میکنی

- دوستان پشت صحنه تصویر رو سیاه سفید کنید و آخرش رو اسلوموشن که قشنگ تاثیرگذار بشه. استاد اجازه بدین من سر پا براتون کف بزنم :) خب کدوم کلمه برای شما همیشه سنگینه ولی باز هم تو نوشته‌هاتون تکرارش می‌کنید؟

- نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم

- میدونستین الان میتونین بهش فکر کنید؟ ما عجله‌ای نداریم :)

- خب شاید کلمه مرگ. چون کلا هم کلمه‌اش هم صحبت درباره‌اش به نظرم یه بار منفی داره اما چون بازم بخشی از زندگی حسابه و هر روز در حال اتفاقه، دربارش باید توی داستانم حرف زده بشه

- درسته و اما سخته! اگر یکی از کاراکترهاتون بفهمه که شما خالقشین، بهتون خیانت می‌کنه یا نجات‌تون می‌ده؟

- کاراکتر منفی مسلما خیانت ولی کاراکترای نقش اصلی تازه دستمم میبوسن

- شما هم صدای ترک خوردن سقف رو شنیدین؟ بگذریم، اگه بتونید فقط یک بار در زندگی بنویسید، درباره چی می‌نویسید؟

- :( نمیدونم

- این دو نقطه پرانتز رو از من یاد گرفتنا گفته باشم :) نوشتن براتون بیشتر شبیه «کشف خودتون» بوده یا «پنهان کردن خودتون»؟


- بیشتر شبیه به چالش کشیدن خودم بوده. کشف که نه ، چیزی هم برای پنهان کردن وجود نداره ولی چالش چرا

- حس می‌کنید چطور شما رو به چالش میکشه؟ از چه جنبه‌ای؟ روان‌شناختی، سطح قلم، توقع، بینش یا چی؟

- از همه نظر: ایده پردازی، سبک نوشتار، توقعی که خودم از خودم دارم، شروع و پایان رمان ، داستانی که باید پیوسته باشه و هیچ تضادی نداشته باشه. چون یهو یه وقتایی یادم میره تو پارت قبل چی نوشتم، بعد میرم پارت بعدو مینویسم میبینم اه با قبلی جور نیست. باز باید یه دور بخونم ببینم چی نوشتم (استیکر خنده)

- خدا شاهده این اولین باره من از ایشون استیکر خنده میبینم، اون اوایل هم فکر می‌کردم جاشو بلد نیستن می‌خواستم برم به صورت خیرخواهانه کمک کنم :/ خب خیلی ممنونم. افتخار دادید تو مصاحبه ما شرکت کردید. باعث سعادت ماست که شنوای حرف‌های شما بودیم. موفق باشید :)

- فدات زیبا همچنین

خب اولین قسمت از فصل دوم برنامه پشت پرده قلم به پایان رسید؛ امیدوارم لذت برده باشید و براتون موثر بوده باشه. صحبت‌های آقای مهر برای شخص بنده بسیار تاثیر‌گذار و جذاب بود و امیدوارم که برای شما هم همین‌طور باشه.
برای فصل جدید همون‌طور که دیدید سوالات رو عوض کردیم و امیدواریم که خوش‌تون اومده باشه. ما رو از نظرات خودتون دریغ نکنید؛ نظرات، انتقادات و پیشنهادهای شما برای ما ارزشمند و قابل احترامه.
منتظر قسمت بعدی برنامه پشت پرده قلم باشید و در پایان...
در پناه اندیشه باشید و ماندگار...​
 
بالا