- Nov 16, 2024
- 737
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به شما عزیزان و دوستداران برنامه پشت پرده قلم. خیلی خوش اومدید به برنامه خودتون. من، ملیکا، ملقب به هویار در یک قسمت دیگه از برنامه محبوب پشت پرده قلم این افتخار رو دارم که میزبان این برنامه باشم و شما رو با دنیای نویسندگان آشنا کنم.
طی قسمت قبلی اتفاقی افتاد که من مطمئن شدم که رسالتی به دوش من هست. در ذکر افراد مسیحی که میگن به نام پدر، پسر، روحالقدس، من همون روحالقدسم! شاید با خودتون بگید هویار این ادعای بزرگیه ولی باید قبول کنید من مثل اجدادم قدرت احیا دارم. بهتون ثابت میکنم؛ به هر حال این معجزات از پروردگار به من رسیده.
موسس سایت رو که همه میشناسید؛ نفس خانم @نفس. نفس خانم مدت زیادی بود که آنلاین نبودن و اصلا انجمن نمیاومدن؛ اما من کاری کردم در این برنامه که ایشون آنلاین بشن و قسمت ۶ و ۷ پشت پرده قلم رو بخونن؛ همونطور که حضرت مسیح قدرت زنده کردن مردگان رو به اذن الهی داشتند من هم به مثال اجدادم قدرت آنلاین کردن آفلاینها رو به اذن خداوند انجام میدم. زین پس دیگه به من نگید ملیکا، ملی یا هویار؛ من حضرت هویار هستم، به کمتر از پیغمبر هم راضی نمیشم :)
خب معطلتون نمیکنم. میریم سراغ این قسمت از مصاحبه که با نویسندهای خارقالعاده و متبحر قراره آشنا بشیم؛ دعوت میکنم از سرکار خانم آیناز تابش:
@Cheat☆

سلام به شما عزیزان و دوستداران برنامه پشت پرده قلم. خیلی خوش اومدید به برنامه خودتون. من، ملیکا، ملقب به هویار در یک قسمت دیگه از برنامه محبوب پشت پرده قلم این افتخار رو دارم که میزبان این برنامه باشم و شما رو با دنیای نویسندگان آشنا کنم.
طی قسمت قبلی اتفاقی افتاد که من مطمئن شدم که رسالتی به دوش من هست. در ذکر افراد مسیحی که میگن به نام پدر، پسر، روحالقدس، من همون روحالقدسم! شاید با خودتون بگید هویار این ادعای بزرگیه ولی باید قبول کنید من مثل اجدادم قدرت احیا دارم. بهتون ثابت میکنم؛ به هر حال این معجزات از پروردگار به من رسیده.
موسس سایت رو که همه میشناسید؛ نفس خانم @نفس. نفس خانم مدت زیادی بود که آنلاین نبودن و اصلا انجمن نمیاومدن؛ اما من کاری کردم در این برنامه که ایشون آنلاین بشن و قسمت ۶ و ۷ پشت پرده قلم رو بخونن؛ همونطور که حضرت مسیح قدرت زنده کردن مردگان رو به اذن الهی داشتند من هم به مثال اجدادم قدرت آنلاین کردن آفلاینها رو به اذن خداوند انجام میدم. زین پس دیگه به من نگید ملیکا، ملی یا هویار؛ من حضرت هویار هستم، به کمتر از پیغمبر هم راضی نمیشم :)
خب معطلتون نمیکنم. میریم سراغ این قسمت از مصاحبه که با نویسندهای خارقالعاده و متبحر قراره آشنا بشیم؛ دعوت میکنم از سرکار خانم آیناز تابش:
@Cheat☆
- سلام خانم تابش. ممنونم قبول زحمت کردید و خیلی خوش اومدید به برنامه خودتون.
- سلام. ممنونم.
- خب خودتون و آثارتون رو برای ما معرفی میکنید؟
- من آیناز تابش هستم متولد شهریور ماه ۸۸؛ تا به حال ۷۸ اثر درحال تایپ داشتم که فقط سه تا از این آثار تموم شدن: هفتتیری به نام قلم، ادوارد کلاه به سر، دگم؛ هفتتیری به نام قلم حدودا چهار سال پیش تموم شده که رمانی جنایی با روایت ساده و بیسیکه؛ ادوارد کلاه به سر یه رمان تقریبا تمثیلیه که در ژانرهای فانتزی اجتماعی نوشته شده و حدودا دو سال پیش تموم شده؛ و دگم یه رمان سورئاله که به صورت غیرخطی در سبک جریان سیال ذهن نوشته شده، ژانر روانشناختی_فلسفی داره، شخصیت تقریبا دارای مشکلاتی مثل اختلال تجزیهای و ایلوژنهای شدیده که کل داستان الهامگرفته از مکاتبی مثل اگزیستانسیالیسم و ابسوردیسم هست
- همین معرفینامه برای همه فکر میکنم کافی باشه تا جذب این قسمت از برنامه بشن؛ خب وقتی ذهن انسان رو روایت میکنید، مرز بین واقعیت و خیال در نوشتههاتون چطوری شکل میگیره؟ آیا خودتون اون مرز رو حس میکنید یا فقط خواننده باید پیداش کنه؟
- خب، سبک اصلی من سورئاله -البته آثاری مثل ادوارد کلاه به سر، هفتتیری به نام قلم، کابوچا، فلورانس و... هم بودن که چنین سبکی نداشتن؛ اما اغلب هست_ و خب تعریف تئوریک سوررئالیسم همین قاطی شدن مرز واقعیت و خیاله. اگه بشه پیداش کرد باید به سورئال بودن اون نوشته شک کرد. همینه که وقتی توی نقدی گم شدن مرز واقعیت و خیال به عنوان ایراد مطرح میشه به خنده میافتم.
- خودتون رو از این نظر یاغی میدونید یا کسی که صرفاً داره راه درست رو میره؟ چون تا اونجایی که میدونم یه بار هم گفتین وقتی تو نقد بهتون میگن از فارسی سخت استفاده کردید بیشتر خوشحال میشدین؟ این حسی که دارید به چی برمیگرده؟
- درست برای من فقط دربارهی علوم تجربی صدق میکنه. نمیتونه کنار کلمهی "راه" قرار بگیره. اشتباه متوجه شدی. من به جملهبندیهایی که روان نیستن، واژههای نامانوس توی یه جمله و ده هزار تا "که" توی یه پاراگراف میگم فارسی سخت. جملههای من روونه، خصوصاً توی دگم. ولی اگه منظورت اینه که هیچوقت لوکیشن آثارم ایران نیست؛ بله خوشحال میشم چون این ایراد به حساب نمیاد و معلومه که رفتن سراغ بهانهجویی.
- البته اینم بگم دلیل اینکه میگن فارسی سخت منظورشون استفاده زیاد از آرایه ادبیه
مخصوصا شما که تو استعارههاتون خیلی قوی عمل میکنید و خواننده هرگز نمیتونه وقتی میخواد رمان شما رو بخونه سرعتش رو ببره بالا وگرنه نمیفهمه؛ به نظر من فارسی سختی که میگن برمیگرده به سنگین بودن تشریحات و توصیفاتتون که انگار یه چیزی روی قلبت میذاره و میره
- به نظرم داستانی که آرایه و توصیفات منحصر به فرد نداره صورتجلسهست
- خیلی هم عالی؛ مشخصاً سبک شما تفاوتهایی داره و باید این تفاوتها رو پذیرفت. بعضی ذهنها خطرناکاند؛ اما در داستانهاتون به نظر میرسه شما از همین خطر تغذیه میکنید. تا حالا پیش اومده از ذهن یکی از شخصیتهاتون بترسین؟
- نه. همهی ذهنها کم و بیش یه بخش خطرناک دارن. میزانش برای هر فرد متفاوته. برای مثال افکاری که هیچوقت بیان نمیشن و خب به دلیل ملاحظهی انسانی. از اونجایی که یکی از ویژگیهای سبک جریان سیال ذهن بیان بدون سانسور افکار شخصیته، پس این افکار پنهان به چشم میاد. ولی ترس؟ نه. تمام آدمها حداقل یه بار پیش اومده که وحشتناک فکر کنن. به نظرم ترسناک، تراژیک و تا حدی رقتانگیزه.
- به نظر شما نویسنده باید روان سالمی داشته باشه تا بتونه روانهای بیمار رو بنویسه، یا بالعکس؟
- به نظرم بدون تجربهی ترومای روانی سخته. ولی بیماری روانی جدی واقعاً لزومی نداره. ما کم و بیش همه تروما داریم.
- بله همهی ما تروماهایی داریم و این واقعاً تلخه اما متاسفانه بسیار معموله. وقتی دارین درباره جنون، وسواس یا عقدههای ذهنی مینویسید، چقدرش تجربه شخصیه و چقدرش تخیل؟
- اغلب تجربههای شخصی در جامهی تخیل.
- دردناک به نظر میاد؛ اما از سطح نوشتارتون مشخصه بعضی چیزها رو واقعاً خود نویسنده داره میگه نه شخصیت. وقتی شخصیتهاتون به مرز فروپاشی ذهنی میرسن، چطور تصمیم میگیرید نجاتشون بدید یا رهاشون کنید؟
- نیاز به نجات دادن یا رها کردن نیست. بهش فیصله میدم.
- چطوری فیصله میدی؟
- با عادت کردن
- مثل اکثر آدما؛ خیلی سخته! وقتی شروع به نوشتن میکنید، انگار دارید فرار میکنید یا دارید جایی رو فتح میکنید؟
- نه. انگار طراح فشنم.
- اوه! چه جالب! دلیل هم داره؟ اگه آره میتونید توضیح بدید بهمون؟
- چون میگن فشن هیچ قانونی نداره و نوشتههای من هم هیچ قانونی ندارن؛ اونها میتونن مردم رو غافلگیر کنن، تو یه حالت نوشتاری مثل فشن شو؛ و مهمتر از همه اینکه به هر حال من هم نوعی طراحم
- دیدگاه جالبی بود واقعاً! اگر قرار بود نوشتن زخمی رو توی وجودتون درمان کنه، اون زخم چی بود؟
- احساس گناه
- درمان گناه با نوشتن. خیلی تاثیرگذار میتونه باشه، تا به حال بهش فکر نکرده بودم. کدوم جملهاتون مثل اعترافیهایه که حتی به نزدیکترین آدم زندگیتون هم نگفتید؟
- خودم را نمیشناختم. گیج آینه را نگریستم. چهرهام در نظرم عجیب جلوه میکرد. گویا چهرهی غریبهای بود که چند ثانیهی پیش در خیابان دیده بودمش.
- امیدوارم هیچوقت دیگه تجربهاش نکنید. تا حالا شده شخصیت داستانتون کاری کنه که خودتون ازش بترسید؟
- وقتی براندا سرم رو از توی رگ ساعتدار کشید و رگش رو پاره کرد =)
- الان من این لبخند رو پای چی بذارم :) به نظرتون رمانتون بیشتر به «اتفاقی که افتاده» شبیهه یا «اتفاقی که آرزو داشتین بیفته»؟
- اتفاقی که افتاده
- اگه خیلی شخصی نیست میتونید بیشتر توضیح بدید؟
- تجربیات شخصی؛ مثلا دیوهای بیگانه تقریبا با الهام از کسی که قبلاً دوستش داشتم نوشته شده
- تو رو خدا نگاه کنا، مهمان ما از من سنشون کمتره بازم مخاطب خاص داشته ولی من ندارم. البته من دیگه روحالقدس محسوب میشم و نیازی به مخاطب خاص ندارم، حیحی! اگه قرار بود برای رمانتون سنگ قبر طراحی بشه، روش چی مینوشتین؟
- چه سوال چرتیه:)) گلچین روزگار عجب خوشسلیقه است؟
- چقدر شبیه یکی از مهمانهامون که چندان مهمان جالبی نبودن صحبت میکنید -_- اشاره نمیکنم حالا ولی قسمت هفت رو مطالعه کنید -_- کدوم بخش از نوشتههاتون رو حاضر نیستید هیچوقت به کسی نشون بدید؟
- هیچ بخشی؛ من عاشق نشرم
- عالیه واقعاً! احسنت :) تا حالا حس کردین دارین برای خودتون مینویسید یا برای کسی که هیچوقت پیداش نمیکنید؟
- همونطور که گفتم برای کسی که قبلا دوستش داشتم
- خیلی هم عالی! اگه قرار باشه یک نفر فقط یک فصل از رمانتون رو بخونه، کدوم فصل رو انتخاب میکنید و چرا؟
- رمانهای من فصلی نیستن. ترجیح میدم بخش اعداد تعریفنشدهی دگم رو بخونه. مردم اغلب صحنهی موردعلاقشون یا شیرعسله، یا انگشت بریده، یا صورت سالاد سزاری، یا کرمهای ابریشم مرده؛ ولی من اعداد تعریفنشده رو دوست دارم، چرا که خط فکریم رو تمام و کمال نشون میده.
- البته که تمام نوشتههای شما جذاب هستن؛ اگه نوشتن شما رو لو میداد، چه چیزی رو دربارهاتون برملا میکرد؟
- بیاحساسیم و اینکه نمیشه توی کوچکترین چارچوبی قرارم داد.
- فکر میکنم هرکسی حتی یه شناخت کوچیک ازتون داشته باشه به این موضوع کاملاً پی میبره. وقتی به آینده نگاه میکنید، بیشتر میترسید که کسی نوشتههاتون رو نخونه یا اینکه بخونه؟
- اینکه بعد از مرگم بخوننشون من رو میترسونه و عصبی میکنه.
- میتونید علتش رو بهمون توضیح بدید؟
- چون اون موقع من وجود ندارم. سوءتفاهمهایی پیش میاد و نقدهایی میشه که هرگز نمیتونم جواب بدم. افزون بر اون، اونها از آثار من لذت میبرن؛ اما من وجود ندارم که از شهرتشون لذتی ببرم
- ناراحتکنندهست واقعاً! ولی فکر میکنم میتونید از شهرتشون لذت ببرید البته اگر به دنیای آخرت باور داشته باشید. تصور کنید همه نوشتههاتون یه شب بسوزن؛ چه جملهایه که هنوز توی سرتون باقی میمونه؟
- غم فقط برای یک نقاشی زنده است، چرا که هیچ هنرمندی دوست ندارد ادمکهای مغموم خلق کند. خالقها صاحب اختیارند و اندوه یک جبر است.
- چقدر متاثرکننده! تا حالا شده با کاراکترتون بحث کنید و ببازید؟
- آره؛ با ساعت دار بحث کردیم و من ادعا کردم که آدم بدجنسیام، ولی خب اون گفت من نمیتونم بدجنس باشم و خودم دوست دارم اینطوری فکر کنم؛ خب، قانع شدم.
- فکر میکنم همهی ما ادعا داریم که به شکلی که دوست داریم میتونیم باشیم اما معمولا نمیتونیم و بیشتر شبیه یک خواستهی ناممکنه. اگر رمانتون یه پنجره بود، رو به کجا باز میشد؟
- فرانسه (طبق تیکه طعنههای خوانندهها که چون چند بار لوکیشن فرانسه تکرار شده کلافهان)
- ناراحتتون میکنه این تیکهها؟ و اینکه چرا فرانسه؟
- نه. تصادفیه. زیاد هم پیش نیومده. یه بار تو فلورانس که خب باز محور اصلی داستان ایتالیا بود. یکی تو ادوارد که نقاش ادوارد فقط فرانسویه و فضای داستان خیالی و بینالمللیه. یکی هم توی دگم. فرانسه کشور هنر و زیبایی و ظرافته.
- فرانسه، بله کشور واقعا زیباییه. اگه قرار بود نوشتن بهتون فقط یک چیز یاد بده، اون چیز چی بوده؟
- هر قدر هم که فوقالعاده باشی باز هم قضاوتها دربارهت وابسته به سلیقهی مردمه و ممکنه نتیجه کاملاً متفاوت باشه. خب، پس مردم رو تو ذهنت بذار کنار و اگه تونستی با ماموتهای بالدار فیروزهای زندگی کن.
- عالی بود :) کدوم کلمه برای شما همیشه سنگینه ولی باز هم تو نوشتههاتون تکرارش میکنید؟
- موعظه:))
- مشخصاً باهاش کنار نمیاید و تقریباً هر کی شما رو میشناسه اینو میدونه. وقتی دست از نوشتن میکشید، بیشتر حس میکنید چیزی رو «تموم» کردین یا چیزی رو «از دست دادین»؟
- چشمهام رو از دست دادم.
- اوه! حتما به خاطر کار با سیستمه :) اگر یکی از کاراکترهاتون بفهمه که شما خالقشین، بهتون خیانت میکنه یا نجاتتون میده؟
- بیتفاوته.
- عموم شخصیتهاتون این خصلت رو دارن؛ توجه کردین! اگه بتونید فقط یک بار در زندگی بنویسید، درباره چی مینویسید؟
- مفهوم گناه.
- چه موضوع بحثبرانگیز و پرچالشی! خب نوشتن براتون بیشتر شبیه «کشف خودتون» بوده یا «پنهان کردن خودتون»؟
- کشف خودم.
- تقریباً میتونم بگم گاهاً برا خود خواننده هم تلنگریه که به خودش فکر کنه. در آثارتون، «جنون» اغلب شبیه یه آینهست؛ به نظرتون جنون واقعاً نقطهی مقابل عقله، یا شکلی از ادراک خالصه که جامعه تحملش رو نداره؟
- ادراک خالص نه و همیشه هم به ادراک نمیرسه. من خیلی بر اساس پزشکی چیزی ننوشتم و برام هم مهم نیست، چون در قالب سورئال بیشتر استعارست که اهمیت داره. شاید گاهی اوقات یه منطق خاص باشه.
- خیلی هم عالی! وقتی از «اختلال»، «ایلوژن» یا «تجزیهی هویت» مینویسید، آیا دارین شخصیت رو تحلیل میکنین یا درواقع دارین ذهن خودتون رو در قالبش تجربه میکنید؟
- نه خب. من که به عنوان یه آدم عادی توهم ندارم. ولی خب وقتی یه جهانبینی مخالف با اصول همیشگی رو بدی به یه آدم بیپروا و با توهمات و رفتارهای خاص، میتونی خیلی بیشتر مانور بدی.
- که میتونه خیلی جذاب باشه و جالب دربیاد. در جهان فلسفیِ «دگم»، معنا انگار خودش دچار زوال شده. به نظرتون، نوشتن میتونه معنا رو احیا کنه یا فقط نشون میده که هیچ معنایی باقی نمونده؟
- من قصد احیا ندارم. من فقط همهچیز رو اونطور که هست مینویسم.
- پاسخ قابل تحسین و متاثرکنندهای بود. در سه اثرتون، راوی معمولاً از خودش جدا میمونه و در روایت گم میشه. آیا این فاصله نوعی دفاع روانیه در برابر واقعیت، یا آگاهانهترین شکلِ شناختِ خویشه؟
- یه پله برای تغییر
- منطقی به نظر میرسه. خب اگزیستانسیالیسم و ابسوردیسم هر دو به پوچی میرسن، اما با دو مسیر متفاوت. شما شخصاً در نوشتن دنبال معنا میگردین، یا دارین با وسواسِ خودِ معنا کلنجار میرید تا نشون بدید هیچ معنایی از اول وجود نداشته؟
- اگزیستانسیالیسم به پوچی نمیرسه. فقط بحث اصالت وجوده. اگزیستانسیالیستها میگن معمای زندگی هست؛ ولی انسان باهاش زاده نمیشه و خودش باید بسازتش. ابسوردیسم میگه که دنیا هیچ معنایی نداره و انسان معناجوعه. تلاقی این دو پوچی رو به وجود میاره. پس انسان باید با علم به بیمعنایی دنیا همچنان ادامه بده. من میگم انسان باید خودش رو به عنوان یه جزء معناجو از یه چرخهی بیمعنا بپذیره.
- دیدگاه جالبیه؛ هرچند من با بیمعنا بودن این چرخه میشه گفت مخالفم اما خب موافقانی هم داره این مکتب و این سبک. خب خانم تابش خیلی ممنونم ازتون که در مصاحبه ما شرکت کردید. خیلی لذت بردیم و استفاده کردیم. امیدوارم هرجا که هستید موفق باشید.
- خواهش میکنم.
- سلام. ممنونم.
- خب خودتون و آثارتون رو برای ما معرفی میکنید؟
- من آیناز تابش هستم متولد شهریور ماه ۸۸؛ تا به حال ۷۸ اثر درحال تایپ داشتم که فقط سه تا از این آثار تموم شدن: هفتتیری به نام قلم، ادوارد کلاه به سر، دگم؛ هفتتیری به نام قلم حدودا چهار سال پیش تموم شده که رمانی جنایی با روایت ساده و بیسیکه؛ ادوارد کلاه به سر یه رمان تقریبا تمثیلیه که در ژانرهای فانتزی اجتماعی نوشته شده و حدودا دو سال پیش تموم شده؛ و دگم یه رمان سورئاله که به صورت غیرخطی در سبک جریان سیال ذهن نوشته شده، ژانر روانشناختی_فلسفی داره، شخصیت تقریبا دارای مشکلاتی مثل اختلال تجزیهای و ایلوژنهای شدیده که کل داستان الهامگرفته از مکاتبی مثل اگزیستانسیالیسم و ابسوردیسم هست
- همین معرفینامه برای همه فکر میکنم کافی باشه تا جذب این قسمت از برنامه بشن؛ خب وقتی ذهن انسان رو روایت میکنید، مرز بین واقعیت و خیال در نوشتههاتون چطوری شکل میگیره؟ آیا خودتون اون مرز رو حس میکنید یا فقط خواننده باید پیداش کنه؟
- خب، سبک اصلی من سورئاله -البته آثاری مثل ادوارد کلاه به سر، هفتتیری به نام قلم، کابوچا، فلورانس و... هم بودن که چنین سبکی نداشتن؛ اما اغلب هست_ و خب تعریف تئوریک سوررئالیسم همین قاطی شدن مرز واقعیت و خیاله. اگه بشه پیداش کرد باید به سورئال بودن اون نوشته شک کرد. همینه که وقتی توی نقدی گم شدن مرز واقعیت و خیال به عنوان ایراد مطرح میشه به خنده میافتم.
- خودتون رو از این نظر یاغی میدونید یا کسی که صرفاً داره راه درست رو میره؟ چون تا اونجایی که میدونم یه بار هم گفتین وقتی تو نقد بهتون میگن از فارسی سخت استفاده کردید بیشتر خوشحال میشدین؟ این حسی که دارید به چی برمیگرده؟
- درست برای من فقط دربارهی علوم تجربی صدق میکنه. نمیتونه کنار کلمهی "راه" قرار بگیره. اشتباه متوجه شدی. من به جملهبندیهایی که روان نیستن، واژههای نامانوس توی یه جمله و ده هزار تا "که" توی یه پاراگراف میگم فارسی سخت. جملههای من روونه، خصوصاً توی دگم. ولی اگه منظورت اینه که هیچوقت لوکیشن آثارم ایران نیست؛ بله خوشحال میشم چون این ایراد به حساب نمیاد و معلومه که رفتن سراغ بهانهجویی.
- البته اینم بگم دلیل اینکه میگن فارسی سخت منظورشون استفاده زیاد از آرایه ادبیه
مخصوصا شما که تو استعارههاتون خیلی قوی عمل میکنید و خواننده هرگز نمیتونه وقتی میخواد رمان شما رو بخونه سرعتش رو ببره بالا وگرنه نمیفهمه؛ به نظر من فارسی سختی که میگن برمیگرده به سنگین بودن تشریحات و توصیفاتتون که انگار یه چیزی روی قلبت میذاره و میره
- به نظرم داستانی که آرایه و توصیفات منحصر به فرد نداره صورتجلسهست
- خیلی هم عالی؛ مشخصاً سبک شما تفاوتهایی داره و باید این تفاوتها رو پذیرفت. بعضی ذهنها خطرناکاند؛ اما در داستانهاتون به نظر میرسه شما از همین خطر تغذیه میکنید. تا حالا پیش اومده از ذهن یکی از شخصیتهاتون بترسین؟
- نه. همهی ذهنها کم و بیش یه بخش خطرناک دارن. میزانش برای هر فرد متفاوته. برای مثال افکاری که هیچوقت بیان نمیشن و خب به دلیل ملاحظهی انسانی. از اونجایی که یکی از ویژگیهای سبک جریان سیال ذهن بیان بدون سانسور افکار شخصیته، پس این افکار پنهان به چشم میاد. ولی ترس؟ نه. تمام آدمها حداقل یه بار پیش اومده که وحشتناک فکر کنن. به نظرم ترسناک، تراژیک و تا حدی رقتانگیزه.
- به نظر شما نویسنده باید روان سالمی داشته باشه تا بتونه روانهای بیمار رو بنویسه، یا بالعکس؟
- به نظرم بدون تجربهی ترومای روانی سخته. ولی بیماری روانی جدی واقعاً لزومی نداره. ما کم و بیش همه تروما داریم.
- بله همهی ما تروماهایی داریم و این واقعاً تلخه اما متاسفانه بسیار معموله. وقتی دارین درباره جنون، وسواس یا عقدههای ذهنی مینویسید، چقدرش تجربه شخصیه و چقدرش تخیل؟
- اغلب تجربههای شخصی در جامهی تخیل.
- دردناک به نظر میاد؛ اما از سطح نوشتارتون مشخصه بعضی چیزها رو واقعاً خود نویسنده داره میگه نه شخصیت. وقتی شخصیتهاتون به مرز فروپاشی ذهنی میرسن، چطور تصمیم میگیرید نجاتشون بدید یا رهاشون کنید؟
- نیاز به نجات دادن یا رها کردن نیست. بهش فیصله میدم.
- چطوری فیصله میدی؟
- با عادت کردن
- مثل اکثر آدما؛ خیلی سخته! وقتی شروع به نوشتن میکنید، انگار دارید فرار میکنید یا دارید جایی رو فتح میکنید؟
- نه. انگار طراح فشنم.
- اوه! چه جالب! دلیل هم داره؟ اگه آره میتونید توضیح بدید بهمون؟
- چون میگن فشن هیچ قانونی نداره و نوشتههای من هم هیچ قانونی ندارن؛ اونها میتونن مردم رو غافلگیر کنن، تو یه حالت نوشتاری مثل فشن شو؛ و مهمتر از همه اینکه به هر حال من هم نوعی طراحم
- دیدگاه جالبی بود واقعاً! اگر قرار بود نوشتن زخمی رو توی وجودتون درمان کنه، اون زخم چی بود؟
- احساس گناه
- درمان گناه با نوشتن. خیلی تاثیرگذار میتونه باشه، تا به حال بهش فکر نکرده بودم. کدوم جملهاتون مثل اعترافیهایه که حتی به نزدیکترین آدم زندگیتون هم نگفتید؟
- خودم را نمیشناختم. گیج آینه را نگریستم. چهرهام در نظرم عجیب جلوه میکرد. گویا چهرهی غریبهای بود که چند ثانیهی پیش در خیابان دیده بودمش.
- امیدوارم هیچوقت دیگه تجربهاش نکنید. تا حالا شده شخصیت داستانتون کاری کنه که خودتون ازش بترسید؟
- وقتی براندا سرم رو از توی رگ ساعتدار کشید و رگش رو پاره کرد =)
- الان من این لبخند رو پای چی بذارم :) به نظرتون رمانتون بیشتر به «اتفاقی که افتاده» شبیهه یا «اتفاقی که آرزو داشتین بیفته»؟
- اتفاقی که افتاده
- اگه خیلی شخصی نیست میتونید بیشتر توضیح بدید؟
- تجربیات شخصی؛ مثلا دیوهای بیگانه تقریبا با الهام از کسی که قبلاً دوستش داشتم نوشته شده
- تو رو خدا نگاه کنا، مهمان ما از من سنشون کمتره بازم مخاطب خاص داشته ولی من ندارم. البته من دیگه روحالقدس محسوب میشم و نیازی به مخاطب خاص ندارم، حیحی! اگه قرار بود برای رمانتون سنگ قبر طراحی بشه، روش چی مینوشتین؟
- چه سوال چرتیه:)) گلچین روزگار عجب خوشسلیقه است؟
- چقدر شبیه یکی از مهمانهامون که چندان مهمان جالبی نبودن صحبت میکنید -_- اشاره نمیکنم حالا ولی قسمت هفت رو مطالعه کنید -_- کدوم بخش از نوشتههاتون رو حاضر نیستید هیچوقت به کسی نشون بدید؟
- هیچ بخشی؛ من عاشق نشرم
- عالیه واقعاً! احسنت :) تا حالا حس کردین دارین برای خودتون مینویسید یا برای کسی که هیچوقت پیداش نمیکنید؟
- همونطور که گفتم برای کسی که قبلا دوستش داشتم
- خیلی هم عالی! اگه قرار باشه یک نفر فقط یک فصل از رمانتون رو بخونه، کدوم فصل رو انتخاب میکنید و چرا؟
- رمانهای من فصلی نیستن. ترجیح میدم بخش اعداد تعریفنشدهی دگم رو بخونه. مردم اغلب صحنهی موردعلاقشون یا شیرعسله، یا انگشت بریده، یا صورت سالاد سزاری، یا کرمهای ابریشم مرده؛ ولی من اعداد تعریفنشده رو دوست دارم، چرا که خط فکریم رو تمام و کمال نشون میده.
- البته که تمام نوشتههای شما جذاب هستن؛ اگه نوشتن شما رو لو میداد، چه چیزی رو دربارهاتون برملا میکرد؟
- بیاحساسیم و اینکه نمیشه توی کوچکترین چارچوبی قرارم داد.
- فکر میکنم هرکسی حتی یه شناخت کوچیک ازتون داشته باشه به این موضوع کاملاً پی میبره. وقتی به آینده نگاه میکنید، بیشتر میترسید که کسی نوشتههاتون رو نخونه یا اینکه بخونه؟
- اینکه بعد از مرگم بخوننشون من رو میترسونه و عصبی میکنه.
- میتونید علتش رو بهمون توضیح بدید؟
- چون اون موقع من وجود ندارم. سوءتفاهمهایی پیش میاد و نقدهایی میشه که هرگز نمیتونم جواب بدم. افزون بر اون، اونها از آثار من لذت میبرن؛ اما من وجود ندارم که از شهرتشون لذتی ببرم
- ناراحتکنندهست واقعاً! ولی فکر میکنم میتونید از شهرتشون لذت ببرید البته اگر به دنیای آخرت باور داشته باشید. تصور کنید همه نوشتههاتون یه شب بسوزن؛ چه جملهایه که هنوز توی سرتون باقی میمونه؟
- غم فقط برای یک نقاشی زنده است، چرا که هیچ هنرمندی دوست ندارد ادمکهای مغموم خلق کند. خالقها صاحب اختیارند و اندوه یک جبر است.
- چقدر متاثرکننده! تا حالا شده با کاراکترتون بحث کنید و ببازید؟
- آره؛ با ساعت دار بحث کردیم و من ادعا کردم که آدم بدجنسیام، ولی خب اون گفت من نمیتونم بدجنس باشم و خودم دوست دارم اینطوری فکر کنم؛ خب، قانع شدم.
- فکر میکنم همهی ما ادعا داریم که به شکلی که دوست داریم میتونیم باشیم اما معمولا نمیتونیم و بیشتر شبیه یک خواستهی ناممکنه. اگر رمانتون یه پنجره بود، رو به کجا باز میشد؟
- فرانسه (طبق تیکه طعنههای خوانندهها که چون چند بار لوکیشن فرانسه تکرار شده کلافهان)
- ناراحتتون میکنه این تیکهها؟ و اینکه چرا فرانسه؟
- نه. تصادفیه. زیاد هم پیش نیومده. یه بار تو فلورانس که خب باز محور اصلی داستان ایتالیا بود. یکی تو ادوارد که نقاش ادوارد فقط فرانسویه و فضای داستان خیالی و بینالمللیه. یکی هم توی دگم. فرانسه کشور هنر و زیبایی و ظرافته.
- فرانسه، بله کشور واقعا زیباییه. اگه قرار بود نوشتن بهتون فقط یک چیز یاد بده، اون چیز چی بوده؟
- هر قدر هم که فوقالعاده باشی باز هم قضاوتها دربارهت وابسته به سلیقهی مردمه و ممکنه نتیجه کاملاً متفاوت باشه. خب، پس مردم رو تو ذهنت بذار کنار و اگه تونستی با ماموتهای بالدار فیروزهای زندگی کن.
- عالی بود :) کدوم کلمه برای شما همیشه سنگینه ولی باز هم تو نوشتههاتون تکرارش میکنید؟
- موعظه:))
- مشخصاً باهاش کنار نمیاید و تقریباً هر کی شما رو میشناسه اینو میدونه. وقتی دست از نوشتن میکشید، بیشتر حس میکنید چیزی رو «تموم» کردین یا چیزی رو «از دست دادین»؟
- چشمهام رو از دست دادم.
- اوه! حتما به خاطر کار با سیستمه :) اگر یکی از کاراکترهاتون بفهمه که شما خالقشین، بهتون خیانت میکنه یا نجاتتون میده؟
- بیتفاوته.
- عموم شخصیتهاتون این خصلت رو دارن؛ توجه کردین! اگه بتونید فقط یک بار در زندگی بنویسید، درباره چی مینویسید؟
- مفهوم گناه.
- چه موضوع بحثبرانگیز و پرچالشی! خب نوشتن براتون بیشتر شبیه «کشف خودتون» بوده یا «پنهان کردن خودتون»؟
- کشف خودم.
- تقریباً میتونم بگم گاهاً برا خود خواننده هم تلنگریه که به خودش فکر کنه. در آثارتون، «جنون» اغلب شبیه یه آینهست؛ به نظرتون جنون واقعاً نقطهی مقابل عقله، یا شکلی از ادراک خالصه که جامعه تحملش رو نداره؟
- ادراک خالص نه و همیشه هم به ادراک نمیرسه. من خیلی بر اساس پزشکی چیزی ننوشتم و برام هم مهم نیست، چون در قالب سورئال بیشتر استعارست که اهمیت داره. شاید گاهی اوقات یه منطق خاص باشه.
- خیلی هم عالی! وقتی از «اختلال»، «ایلوژن» یا «تجزیهی هویت» مینویسید، آیا دارین شخصیت رو تحلیل میکنین یا درواقع دارین ذهن خودتون رو در قالبش تجربه میکنید؟
- نه خب. من که به عنوان یه آدم عادی توهم ندارم. ولی خب وقتی یه جهانبینی مخالف با اصول همیشگی رو بدی به یه آدم بیپروا و با توهمات و رفتارهای خاص، میتونی خیلی بیشتر مانور بدی.
- که میتونه خیلی جذاب باشه و جالب دربیاد. در جهان فلسفیِ «دگم»، معنا انگار خودش دچار زوال شده. به نظرتون، نوشتن میتونه معنا رو احیا کنه یا فقط نشون میده که هیچ معنایی باقی نمونده؟
- من قصد احیا ندارم. من فقط همهچیز رو اونطور که هست مینویسم.
- پاسخ قابل تحسین و متاثرکنندهای بود. در سه اثرتون، راوی معمولاً از خودش جدا میمونه و در روایت گم میشه. آیا این فاصله نوعی دفاع روانیه در برابر واقعیت، یا آگاهانهترین شکلِ شناختِ خویشه؟
- یه پله برای تغییر
- منطقی به نظر میرسه. خب اگزیستانسیالیسم و ابسوردیسم هر دو به پوچی میرسن، اما با دو مسیر متفاوت. شما شخصاً در نوشتن دنبال معنا میگردین، یا دارین با وسواسِ خودِ معنا کلنجار میرید تا نشون بدید هیچ معنایی از اول وجود نداشته؟
- اگزیستانسیالیسم به پوچی نمیرسه. فقط بحث اصالت وجوده. اگزیستانسیالیستها میگن معمای زندگی هست؛ ولی انسان باهاش زاده نمیشه و خودش باید بسازتش. ابسوردیسم میگه که دنیا هیچ معنایی نداره و انسان معناجوعه. تلاقی این دو پوچی رو به وجود میاره. پس انسان باید با علم به بیمعنایی دنیا همچنان ادامه بده. من میگم انسان باید خودش رو به عنوان یه جزء معناجو از یه چرخهی بیمعنا بپذیره.
- دیدگاه جالبیه؛ هرچند من با بیمعنا بودن این چرخه میشه گفت مخالفم اما خب موافقانی هم داره این مکتب و این سبک. خب خانم تابش خیلی ممنونم ازتون که در مصاحبه ما شرکت کردید. خیلی لذت بردیم و استفاده کردیم. امیدوارم هرجا که هستید موفق باشید.
- خواهش میکنم.
خب این قسمت از پشت پرده قلم هم به پایان رسید. این قسمت برخلاف قسمتهای قبلی بار فلسفی بالایی داشت و جوابهای خانم تابش قابل تامل بود. امیدوارم که لذت برده باشید و براتون مفید بوده باشه.
فراموش نکنید که نظرات و انتقادات شما برای ما ارزشمنده و خیلی به ما کمک میکنه. منتظر قسمتهای بعدی برنامه پشت پرده قلم باشید.
در انتها
در پناه اندیشه باشید و ماندگار...
فراموش نکنید که نظرات و انتقادات شما برای ما ارزشمنده و خیلی به ما کمک میکنه. منتظر قسمتهای بعدی برنامه پشت پرده قلم باشید.
در انتها
در پناه اندیشه باشید و ماندگار...