- Feb 5, 2023
- 35
در ساعاتی که آنجا هستم روی میز و دستگاهها را دستمال میکشم تا گردی رویشان نماند.
شاید کسی بخواهد بعد از این شدت دلمردگیام را از وضعیت کارگاهم بسنجد.
ظهر که میشود، صدای باز شدن در و همهمهی بچهها و دعوایشان برای نشستن روی تابِ ته حیاط فضا را پر میکند.
این هیاهو بوی روشنایی و زندگی میدهد، اما مشامم همچنان لبریز از دلهره و اندوه است.
زمزمهی احوال پرسی بیبی با مهمانها محو به گوشم میرسد.
چشمانم کمی گود رفته و قرمز شدهاند؛ ولی در آیینهی سنتی پشتِ در ظاهرم را مرتب میکنم و تا از من نپرسیدهاند، به حیاط میروم.
تنها کودکان در آنجااند و ماجدی که دارد کفشهایش را با وسواس جفت کرده و درون جا کفشی میگذارد.
مرا که میبیند، سر پایین انداخته و دست به سینه میزند:
- سلام دختر دایی؛ احوالتون؟
- سلام عزیز دلم، به خوبی شما!
ماجد را دوست دارم و حضورش دلم را گرم میکند. عضو ساکت و بی حاشیهی خانواده است؛ مهربان و جنتلمن! در همه حال آراسته و زیبا لباس میپوشد. اگر عمه و پدرش او را بابتش به دو نیم تقسیم نکنند، مطمئنم که استایلیست خوبی خواهد شد.
چرا که پدرش گاهی زیادی سختگیر و دو قورت و نیم است.
در آیینهی جالباسی نگاهی میاندازد و لاخهای پریشان روی پیشانیش را مرتب میکند:
- همیشه به خوبی باشه اِنشاالله.
به رویش لبخند میپاشم.
دمپاییهایم را جفت میکنم و تازه میبینم که جورابهای دیروزی هنوز پایم است. گویی این روزها حواس و بالاخانهام را اجاره دادهام. هرچند شبیه به یک مستاجر بدبخت بودم تا مالکِ چیزی!
در آنی ریموتِ پارکینگ حیاط بالا میرود؛ درهای ماشین باز و بسته شدهاند و پشت بندش نمیدانم کیست که دارد سمتِ پلهها میآید. دستپاچهام و حوصلهی شوهر عمههای حرافم را هیچ ندارم. خود را به آن راه میزنم تا هرکه هست هم در ابتدا با من چشم در چشم نشوند.
میخواهم از کنارِ ماجد فرار کنم، ولی احوال پرسی جدی و پر از هول و ولایش ماتم میکند:
- سلام علیک؛ مشتاق دیدار بودیم جناب سروان... نیستیدها، نمیبینیمتون!
قرار نبود هربار، در هرجا که ردی از «او» باشد، من سلاخی شده و بعد از یک مرگِ پر از شکنجه زنده شوم.
شاید کسی بخواهد بعد از این شدت دلمردگیام را از وضعیت کارگاهم بسنجد.
ظهر که میشود، صدای باز شدن در و همهمهی بچهها و دعوایشان برای نشستن روی تابِ ته حیاط فضا را پر میکند.
این هیاهو بوی روشنایی و زندگی میدهد، اما مشامم همچنان لبریز از دلهره و اندوه است.
زمزمهی احوال پرسی بیبی با مهمانها محو به گوشم میرسد.
چشمانم کمی گود رفته و قرمز شدهاند؛ ولی در آیینهی سنتی پشتِ در ظاهرم را مرتب میکنم و تا از من نپرسیدهاند، به حیاط میروم.
تنها کودکان در آنجااند و ماجدی که دارد کفشهایش را با وسواس جفت کرده و درون جا کفشی میگذارد.
مرا که میبیند، سر پایین انداخته و دست به سینه میزند:
- سلام دختر دایی؛ احوالتون؟
- سلام عزیز دلم، به خوبی شما!
ماجد را دوست دارم و حضورش دلم را گرم میکند. عضو ساکت و بی حاشیهی خانواده است؛ مهربان و جنتلمن! در همه حال آراسته و زیبا لباس میپوشد. اگر عمه و پدرش او را بابتش به دو نیم تقسیم نکنند، مطمئنم که استایلیست خوبی خواهد شد.
چرا که پدرش گاهی زیادی سختگیر و دو قورت و نیم است.
در آیینهی جالباسی نگاهی میاندازد و لاخهای پریشان روی پیشانیش را مرتب میکند:
- همیشه به خوبی باشه اِنشاالله.
به رویش لبخند میپاشم.
دمپاییهایم را جفت میکنم و تازه میبینم که جورابهای دیروزی هنوز پایم است. گویی این روزها حواس و بالاخانهام را اجاره دادهام. هرچند شبیه به یک مستاجر بدبخت بودم تا مالکِ چیزی!
در آنی ریموتِ پارکینگ حیاط بالا میرود؛ درهای ماشین باز و بسته شدهاند و پشت بندش نمیدانم کیست که دارد سمتِ پلهها میآید. دستپاچهام و حوصلهی شوهر عمههای حرافم را هیچ ندارم. خود را به آن راه میزنم تا هرکه هست هم در ابتدا با من چشم در چشم نشوند.
میخواهم از کنارِ ماجد فرار کنم، ولی احوال پرسی جدی و پر از هول و ولایش ماتم میکند:
- سلام علیک؛ مشتاق دیدار بودیم جناب سروان... نیستیدها، نمیبینیمتون!
قرار نبود هربار، در هرجا که ردی از «او» باشد، من سلاخی شده و بعد از یک مرگِ پر از شکنجه زنده شوم.