- Feb 5, 2023
- 35
- احترامو قورت داده آبم روش!
این تیکه را بیبی همانطور که بشقابِ برنج حاج بابا را پر میکند به سمتم میاندازد.
مجدد خودم را برایش لوس میکنم؛ چرا که او عاشقِ زبان دارازیهایم است:
- خانومی درسته که با من قهری، ولی چرا بشقاب گردندفادر رو پر میکنی؟ نمیدونی قند داره؟ بریز برا من سرریز.
با کفگیر روی دستم که بشقاب را کش رفته، میزند:
- کوفت بخور امروز.
میخندم و لپِ گل افتادهاش را میکشم که سر برمیگرداند تا چشمانِ ستاره بارانش را نبینم.
- اصلا هرچی خانومیم بگه! خب... فکر کنم کوفت اون ترشیهای بادمجون باشه! هوم؟ نظر شما چیه خانومی؟
مقاومت نمیکند و به همراه حاج بابا بلند میخندند.
- فقط قد بلند کردی، اما هنو پنج سالته.
با خود غر میزند و من لبانم کش میآید. آشتی کرده و خداروشکر از این مرحله هم عبور کردهام.
هنگامی که حاجی بسمالله میگوید؛ سکوت برقرار شده و افکار، چون مهمانی ناخوانده، میآیند و کنارم گوشهای از سفره مینشینند. تنها با این تفاوت که از مغزم تغذیه میکنند و
چیزی نمانده که به عصبهای حیاتیام برسند.
چهار دیواری پذیرایی دارد مرا میانِ دیوارهای بلندِ خود سخت میفشارد.
بی میل قاشق را در غذای نخوردهام رها میکنم. دست میبرم تا لیوانِ نوشابه را بردارم که صدای جدی حاج بابا متوقفم میکند:
- پریزاد!
هرچند میدانم که چه میخواهد بگوید، اما باز هم بر خود و لرزشِ دستانم تسلطی ندارم. آرام جواب میدهم:
- بله آقاجون...
آهِ درون صدایش قلبم را به درد میآورد و تمامِ تنم از غمِ کلماتش میرنجد:
- پریزادم؛ میدونی که من مثل چشمهام بهت اعتماد دارم؟ شاید دخترِ بی پروا، زبون دراز یا حتی کلهشقی باشی! ولی دروغ تو کارت نیست. به عنوانِ پدرت، کسی که از بچگی تا الان بزرگت کرده و همه چیت رو از بره، میتونم بدونِ تردید بگم که دخترِ من هیچ وقت بلوف نمیزنه. ولیکن! به عنوانِ یک کاسب و یک آدم بازاری، میدونم که حاج فتاح؛ کسی که از کوچیک تا بزرگ روی اسمش قسم میخورند هم، نمیتونه توی تربیتِ فرزندش کم لطفی کرده باشه! چرا؟ چون پروندهی بچهاش سفیده، چون فامیلی حاج فتاح باقری رو داره. اینجاست که با جداییت از مهدیار، عیب رو روی خودت گذاشتی پریزاد! این رو که میدونی؟
این تیکه را بیبی همانطور که بشقابِ برنج حاج بابا را پر میکند به سمتم میاندازد.
مجدد خودم را برایش لوس میکنم؛ چرا که او عاشقِ زبان دارازیهایم است:
- خانومی درسته که با من قهری، ولی چرا بشقاب گردندفادر رو پر میکنی؟ نمیدونی قند داره؟ بریز برا من سرریز.
با کفگیر روی دستم که بشقاب را کش رفته، میزند:
- کوفت بخور امروز.
میخندم و لپِ گل افتادهاش را میکشم که سر برمیگرداند تا چشمانِ ستاره بارانش را نبینم.
- اصلا هرچی خانومیم بگه! خب... فکر کنم کوفت اون ترشیهای بادمجون باشه! هوم؟ نظر شما چیه خانومی؟
مقاومت نمیکند و به همراه حاج بابا بلند میخندند.
- فقط قد بلند کردی، اما هنو پنج سالته.
با خود غر میزند و من لبانم کش میآید. آشتی کرده و خداروشکر از این مرحله هم عبور کردهام.
هنگامی که حاجی بسمالله میگوید؛ سکوت برقرار شده و افکار، چون مهمانی ناخوانده، میآیند و کنارم گوشهای از سفره مینشینند. تنها با این تفاوت که از مغزم تغذیه میکنند و
چیزی نمانده که به عصبهای حیاتیام برسند.
چهار دیواری پذیرایی دارد مرا میانِ دیوارهای بلندِ خود سخت میفشارد.
بی میل قاشق را در غذای نخوردهام رها میکنم. دست میبرم تا لیوانِ نوشابه را بردارم که صدای جدی حاج بابا متوقفم میکند:
- پریزاد!
هرچند میدانم که چه میخواهد بگوید، اما باز هم بر خود و لرزشِ دستانم تسلطی ندارم. آرام جواب میدهم:
- بله آقاجون...
آهِ درون صدایش قلبم را به درد میآورد و تمامِ تنم از غمِ کلماتش میرنجد:
- پریزادم؛ میدونی که من مثل چشمهام بهت اعتماد دارم؟ شاید دخترِ بی پروا، زبون دراز یا حتی کلهشقی باشی! ولی دروغ تو کارت نیست. به عنوانِ پدرت، کسی که از بچگی تا الان بزرگت کرده و همه چیت رو از بره، میتونم بدونِ تردید بگم که دخترِ من هیچ وقت بلوف نمیزنه. ولیکن! به عنوانِ یک کاسب و یک آدم بازاری، میدونم که حاج فتاح؛ کسی که از کوچیک تا بزرگ روی اسمش قسم میخورند هم، نمیتونه توی تربیتِ فرزندش کم لطفی کرده باشه! چرا؟ چون پروندهی بچهاش سفیده، چون فامیلی حاج فتاح باقری رو داره. اینجاست که با جداییت از مهدیار، عیب رو روی خودت گذاشتی پریزاد! این رو که میدونی؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: