دم... کاش میشد خندههایت را بوسید؛ بازدم... کاش میتوانستم صدایت را نوازش کنم؛ دم... کاش میشد عطر نفسهایت را در آغوش کشید؛ بازدم... کاش میتوانستم نوای ساز قلبت را قاب بگیرم؛ دم... . کلیک کنید تا باز شود... نگا نگا
خلاصه که قلمت 18+ شده عامو این بچهها چه زود بزرگ میشن یادش بخیر تا همین چندسال پیش داشتی از تک شاخ و رنگین کمون و سرزمین پریها میحرفیدی
بخش مورد علاقم از کلش این بود: من پس از تو، به سکوت ممتد گرامافون از کارافتادهای میمانم که گوشهی خانهای متروک در روستایی محذوف از روی نقشههای راهنما، رها شده. و جانِ جان، «جانم در آغوش غمت رفت و خودت بیخبری»... . کلیک کنید تا باز شود... وای از این... جانم در آغوش غمت رفت و خودت بیخبری کلیک کنید تا باز شود... چطور یه جمله میتونه انقدر به دل آدم بشینه اخه بنویس مارالم که قلمت خود عشقه