غم و حسرت که قلبم را در آغوش میگیرند، صدای باز و بسته شدن درب شیشهای کتابخانه کوچک، مرا به خود میآورد. با ذوق نگاهم را به آنسو سوق میدهم؛ ولی باز هم اثری از او نیست. لبخند کمرنگ و دردمندی روی لب مینشانم و از جایم بلند میشوم. به رها که هنوز سخت مشغول مطالعه و تحقیق است، میگویم:
- خب...
دستم را که روی دستگیره درب گذاشتم سرمای دستگیره لرزی به جانم انداخت. سپس با آرامشی که یک آن به جانم سرازیر شد واردش شدم. فضای کتابخانه پر تر از همیشه بود. با بیصبری به اطراف چشم چرخاندم. کتابخانه شلوغ بود و برای من تهی... .
اثری از اویی که میبایست میبود، نبود و پیش از آنکه به نیت رفتن، باری...
من دیدمش، مطمئنم که سایهای درشت هیکل در قاب درب اتاق با همین چشمهای لعنتیام دیدم. هنوز از تعجبی که مغزم را به چالش کشیده بود بیرون نیامده بودم که صدای زنگ موبایلم از طبقه پایین گوشم را خراشید. با قدمهای سریع خودم را از پلهها به پایین رساندم و بی آنکه نگاهی به شماه بیندازم تماس را متصل کردم...
نیازی به نگاه کردن نیست تا بفهمم چه کسی است؛ چون عمری به اشتباه، شیدای آن صدا بودهام. فرهاد که کت و شلواری خاکستری به تن و کیفی سامسونت در دست دارد رو به روی ما میایستد و اینبار مرا خطاب قرار میدهد و میگوید:
- سلام ماهوا خانم...
نه از سلامش و نه از خارج شدن نامم از زبانش، هیچ احساسی در من...